خاطره

یه گل کاکتوس قشنگ تو خونه‌ام داشتم، اوایل بهش می‌رسیدم، قشنگ بود و جون‌دار، کم کم فهمیدم با همه بوته‌هام فرق داره، خیلی قوی بود، صبور بود، اگه چند روز بهش نور و آب نمی‌دادم هیچ تغییری نمی‌کرد،

منم واسه همین خیلی حواسم بهش نبود به خیال اینکه خیلی قویه و چیزیش نمیشه،
هر گلی که خراب میشد می‌گفتم کاکتوسه چقدر خوبه هیچیش نمیشه اما بازم بهش رسیدگی نمی‌کردم...
تا اینکه یه روز که رفتم سراغش دیدم خیلی وقته که خشک شده، ریشه‌اش از بین رفته بود و فقط ساقه‌هاش ظاهرشو حفظ کرده بود، قوی‌ترین گلم رو از دست دادم چون فکر کردم قویه و مقاوم...
مواظب قوی‌ترین‌های زندگیامون باشیم ما از بین رفتنشونو نمی‌فهمیم چون همیشه یه ظاهر خوب دارند، همیشه حامی‌اند، پشتت بهشون گرمه...
اما بهشون رسیدگی نمی‌کنیم، تا اینکه یه روز میفهمی قوی‌ها هم از بین میرن

تجربه

در دزدی از یک بانک ،
دزد فریاد زد:
"هیچکس حرکت نکند پول مال دولت است".
با این حرف همه به آرامی روی زمین دراز کشیدند.
به این می گویند "شیوه تفکر"

وقتی دزدان به مخفیگاهشان رسیدند، دزد جوان که لیسانس تجارت داشت به دزد پیر که شش کلاس سواد داشت گفت: "بیاپولها را بشماریم".
دزد پیر گفت: "وقت زیادی میبرد، امشب تلویزیون مبلغ را اعلام میکند."
به این می گویند "تجربه"

بعد از رفتن دزدها مدیر بانک به ریسش گفت فورا به پلیس اطلاع میدهم ولی ریس گفت "صبرکن تا خودمان هم مقداری برداریم و به برداشتهای قبلی خود اضافه کنیم و با رقم دزدی اعلام کنیم".
به این می گویند "با موج شنا کردن"

وقتی تلویزیون رقم را اعلام کرد دزدان پول رو شمردند و بسیار عصبانی شدند که ما زندگیمان را گذاشتیم و 20میلیون گیرمان آمد ولی رئیسان بانک در یک لحظه و بدون خطر 80 میلیون بدست آوردند.
به این میگویند 
"دانش بیشتر از طلا میارزد"!!!

دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌ در مدرسه :


▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀
اولی می‌گفت : چهارم ابتدایی بودم که در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم.
وقتی به مادرم گفتم سخت مرا تنبیه کرد و گفت: بی‌مسئولیت ، حواس پرت! 
آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم!
هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا این که تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم!
ابتدای کار می‌ترسیدم؛ ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم تا جایی که مدادها را به خودشان می‌فروختم!
بعد از مدتی دزدی برایم عادی شد!
تصمیم گرفتم کارهای بزرگتری انجام دهم و کارم را تا دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم!
الان تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شده ام!

دومی می‌گفت: دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟
خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود.
آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیری. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود.
ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. 
حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. 
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. 
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. 

موعد عروسی فرا رسید. 
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. 
مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، 
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. 
همه تعجب کردند. 
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

تسلیت

تسلیت میگم به مردم ایران زمین مخصوصا مردم خونگرم کرمانشاه و سرپل ذهاب 
انشاالله که مسئولین زودتر رسیدگی کنند تا مردم دچار مشکل نشن

استاد هوشنگ ابتهاج:

پروفسور سمیعی:

سالروز بزرگداشت کوروش بزرگ

کوروش مقدس نیست اما کوروش انسان بود و انسانیت است که مقدس است 
کوروش مقدس نیست اما خدمتی که کوروش به این سرزمین کرد مقدس است 
کوروش مقدس نیست اما در تمام دنیا ایران وایرانی را با نام کوروش میشناسند 
ایران است که مقدس است 
کوروش مقدس نیست اما کوروش جاودانیست 
و جاودانگیست که مقدس است 

"سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز 
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند


آنان كه با افكاری پاك و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را هرگز هراسی از فراموشی نیست چرا كه جاودانند!

سه اشتباه