كلاس اول ابتدايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:43  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:14  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:3  توسط مرتضي دهقاني  | 

معاون توسعه مدیریت و پشتیبانی وزیر آموزش و پرورش با اشاره به پرداخت مطالبات فرهنگیان پیش از پایان سال ۹۳ گفت: پاداش پایان خدمت فرهنگیان اوایل سال ۹۴ پرداخت می‌شود.

به گزارش فارس، سیدمحمد بطحایی معاون توسعه مدیریت و پشتیبانی وزیر آموزش و پرورش با اشاره به نظام رتبه‌بندی معلمان اظهار داشت: در این طرح فرهنگیان بر اساس تجربه، مدرک تحصیلی و تلاش در حوزه‌های علمی و پژوهشی و حرفه‌ای امتیازاتی را کسب می‌کنند و بر این اساس فوق‌العاده شغل آنها متناسب با امتیازات کسب شده افزایش پیدا خواهد کرد.

وی افزود: امیدواریم در روزهای باقیمانده سال ۹۳ طرح رتبه‌بندی معلمان برای بررسی و تصویب به مجلس شورای اسلامی ارسال شودو از مهر ۹۴ مرحله عملیاتی آن آغاز شود. بطحایی در پاسخ به این پرسش که مطالبات معوق فرهنگیان چه زمانی پرداخت می‌شود،‌خاطرنشان کرد: یکی از نکاتی که موجب رنجش همکاران شده و یک اعتراض صنفی در بعضی از آنها ایجاد کرده است، مطالبات و معوقات فرهنگیان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:14  توسط مرتضي دهقاني  | 



در داستانهای هزار و یک شب آمده است که
" مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند.
روزی صید سنگینی به دامش افتاد، که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است
اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد.
پرسید کیستی و نامت چیست؟ و در این حوالی به چه کار آمده ای
گفت من جفت و همزاد تو هستم که در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است.
من عبدالله دریایی و تو عبدالله زمینی، به دیدن تو آمده ام
و سبدی از جواهرات جانانه و شاهانه برایت هدیه آورده ام.
عبدالله گفت قدمت مبارک، خوش آمدی و چه خوشتر که چندی میهمان ما باشی.
او را به خانه برد و آنچه رسم مهمان دوستی بود بجا آورد
تا زمانی که عبدالله دریایی یاد وطن کرد و نزد یاران دریایی بازگشت.
یاران دور او را گرفتند که از عجایب و غرایب روی زمین بر ما حکایت کن
گفت عجایب بسیار دیدم اما از همه عجیبتر موجودی بود که او را "بابا" می گفتند
این مرد مظلوم و محجوب هر روز صبح از خانه بیرون می رفت
تا شام کار می کرد و به هر زحمتی تن می داد وآنچه خانوده اش نیاز داشت برای آنها می آورد
و تازه خرده می گرفتند که این چیست و آن چیست،بهتر از این می باید
و باز فردا مرد عازم کار می شد و وعده می داد که همه خواستها را چنانکه پسند آنها است بر آورد.
یاران گفتند این ممکن نیست، آن مرد می توانست وقتی می رود دیگر باز نگردد
شاید زنجیری به پایش بسته بودند و شب اورا خانه می کشیدند
گفت من هم همین گمان را داشتم اما خوب نگاه کردم و دیدم هیچ زنجیری به پا ندارد
صبح با پای آزاد می رود و شام با پای آزاد باز می گردد.

اصحاب دریا نمی دانستند که در جهان زنجیرهای پنهانی هست
که مردان را می برد و می آورد:

زنجیر زلفت هر طرف دیوانه وارم می کشد
با اشتیاقم می برد، بی اختیارم می کشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:48  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺭﺱ، ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ بازیگوشى ﺑﻪ ﻧﺎﻡ
ﺟﻌﻔر درس میخواند. ﺭﻭﺯﯼ
معلمش كه از شیطنت های او به تنگ آمده بود با او دعوای سختی كرد و به او گفت كه در آینده هیچ چیز نمیشود. جعفر آنقدر در مقابل هم كلاسیهایش خجل شد كه مدرسه خود را عوض كرد و تا سالها كسى از او خبر نداشت.
بیست ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺑﻌﻠﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ
ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ، ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻥ، ﺩﮐﺘﺮﺟﻮﺍﻥ ﺭﻋﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻭﯼ
ﺗﺸﮑﺮﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻠﺖ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺣﺮﻑ
ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﻥ
ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﻣﺎ
ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ
ﮐﺒﻮﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﺗﺎﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﮐﺘﺮ
ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺖ،ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻪ
ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺟﻌﻔﺮ
ﻧﻈﺎﻓﺘﭽﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺷﺎﺧﻪ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ
ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭﺷﺎﺭﮊﺭ ﮔﻮﺷﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ
ﺁﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ

چیه؟ﻧﮑﻨﻪ ﯾﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﺟﻌﻔﺮ ﺩﻛتر شده؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:39  توسط مرتضي دهقاني  | 

محمدباقر نوبخت معاون رئیس‌جمهور و رئیس سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی در قالب دستور‌العمل فوق‌العاده خاص، افزایش حقوق کارکنان بانک‌های دولتی را با امضای تمام مدیران بانک‌های دولتی با ۴۰۰ تا ۸۶۰ هزار تومان افزایش ابلاغ کرد.

به گزارش فارس،به استناد بند (ج) ماده ۵۰ قانون برنامه پنجم توسعه و بنا به پیشنهاد مدیران عامل بانک‌های دولتی و به منظور ارتقای بهره‌وری کارکنان دستور‌العمل نحوه محاسبه و پرداخت فوق‌العاده خاص کارکنان بانک‌های دولتی ملی ایران، سپه، کشاورزی، مسکن، توسعه صادرات ایران، صنعت و معدن، توسعه تعاون و پست بانک ایران تصویب شد.



بر اساس این گزارش، از اول اسفند ماه جاری حقوق کارکنان بانک‌ها به میزان ۴۰۰ هزار تومان تا ۸۶۰ هزار تومان افزایش یافته است .

 

این هم نتیجه اعتراضات حضرات معلم جماعت که فوری مورد توجه آقایان قرار گرفت !

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:58  توسط مرتضي دهقاني  | 

آن مرد هم رفت ...

فقیر ترین رییس جمهور دنیا هم رفت ...
دوره ریاست جمهوری اش تمام شد و رفت.

"خوزه موخیکا" رئیس جمهور اوروگوئه، مردی دوست داشتنی و متواضع. 
فقیر نبود بلکه تواضع ثروتش بود.
دوازده هزار دلار حقوق می گرفت و فقط هزار و پانصد دلار را برای خودش نگه می داشت و بقیه را بین فقرا تقسیم می کرد.
خانه اش ساده تر از آن است که بتوانی توصیف کنی.
اتومبیلش یک فولکس واگن قراضه آبی بود که هرگز عوضش نکرد.
برای رفتن به پزشک، نوبت می گرفت و در سالن انتظار می نشست تا نوبتش شود ... 

خیلی روح لطیفی داشت.
کافی بود کمی از درد و مشقت مردم سوریه برایش بگویی تا اشک هایش جاری شود.


.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:13  توسط مرتضي دهقاني  | 

معاون پرورشی و فرهنگی وزارت آموزش و پرورش، از استفاده "تلفن همراه دانش آموزی" از سال آینده در مدارس کشور خبر داد.

به گزارش مهر، حمیدرضا کفاش با بیان اینکه از سال آینده دانش آموزان می توانند تلفن همراه دانش آموزی را با خود به مدرسه ببرند، گفت: این تلفن همراه که با هماهنگی وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات طراحی و عرضه شده است، قابلیت های تعریف شده ای دارد و فقط برای دانش آموزان طراحی شده است.

وی تاکید کرد: این تلفن همراه سیم کارت مخصوص دارد و علاوه برکاربری ارتباطی، کاربری آموزشی نیز دارد. کفاش در ارتباط با فعالیت مدارس در روزهای پنج شنبه نیز، گفت: برگزاری هر گونه کلاس رسمی درسی اعم از آموزشی و تقویتی برای دانش آموزان در روزهای پنجشنبه غیر قانونی است.

معاون وزیر آموزش و پرورش، تاکید کرد: طرح روز بدون کیف و کتاب در بیش از ۲هزار مدرسه ابتدایی در حال اجراست و برگزاری هر گونه کلاس رسمی درسی اعم از آموزشی و تقویتی برای دانش آموزان در روزهای پنجشنبه غیر قانونی است.

کفاش افزود: مدارس مجری طرح روز بدون کیف و کتاب فقط مجاز به اجرای فعالیت های فرهنگی و پرورشی غیر درسی در روزهای پنجشنبه هستند.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:22  توسط مرتضي دهقاني  | 

مهر مادری ....
♡❤
تلخی این کاریکاتور اینه که بچه ها نمی دونن این دونه های برنج چجوری و از کجا میان.

مادرها حتی وقتی از پیش ما هم برن،
نگرانمون هستن و برامون دعا می کنن ....

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:49  توسط مرتضي دهقاني  | 

سخاوت سرمایه ای است اختیاری 
که هرکسی می تواند آن را داشته باشد...

آنکه از داشته اندک خود می بخشد،
حقیقتا گشاده دست است ...

تنگ دست کسی است که دستش پر است 
ولی مشتش را نمی گشاید تا ببخشد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:41  توسط مرتضي دهقاني  | 

نفر سمت راست دهقان فداکار همون ریز علی خواجوی که همه میشناسیمش و توی کتابای دبستانمون باهاش آشنا شدیم
نفر سمت چپ: پدر حسین فهمیده که اونم خوب میشناسیم و با فداکاری پسرش همه آشنا هستیم
اما نفر وسط رو کی میشناسه ؟
ایشون حسن امیدزاده ، معلم فداکاری هست که در سال 76 برای نجات ۳۰ دانش آموز گرفتار در آتش سوزی مدرسه روستای "بیجارسر شفت" خود را به شعله های آتش زد و از ناحیه سر و صورت دچار سوختگی شدید شد
ایشون پس از ۱۵ سال تحمل درد و رنج ناشی از سوختگی شدید در بیمارستان فومن جان به جان آفرین تسلیم کرد
این فداکاری رو باید توی کتابای تاریخ نوشت
روحــش شـاد و یــادش گــرامی...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:8  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻼﺕ ﺭﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮ قبرستون ﺷﻨﯿﺪﻡ: 

ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺫﯾﺘﺖ ﻧﮑﻨﻢ 
ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺴﺨﺮﺕ ﻧﮑﻨﻢ !! 
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﻧﮕﻢ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭﺕ ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯿﻪ ! 
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻣﺖ 
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ﺷﺐ ﻫﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ ... 
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻡ ناراحتت نکنم 
دیگه صدامو روت بلند نمیکنم ، 
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﮔﺮﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺩ... 

"تا دیر نشده قدر داشته هامونو بدونیم"
شبهای جمعه به فکر اونایی که دستشون از دنیا کوتاهه باشیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:32  توسط مرتضي دهقاني  | 

قدیم تر ها این همه دغدغه ی تربیت بچه نبود!

تربیت بیشتر جنبه ی عملی داشت تا زبونی

بچه ها با هم بزرگ میشدن ،از رفتار والدین و از هم درس زندگی میگرفتن

و شاد زندگی می کردن!

حالا مردم سر چهل سالگی یه بچه میارن

بعد بچه رو میذران مهد ،خودشون میرن کلاس مشاوره

که چه طور رفتار کنن تا به شخصیت نوزادشون لطمه نخوره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

قدیمیا میگن همیشه خوش به حال اون روزا. البته الان همه میگن خوش به حال اون روزا. 

تازگی ها بچه های زیر ۱۲ سال هم میگن خوش به حال اون روزا. اون روزا دقیقا کی هست.چرا همیشه قبلا بهتر بوده. چرا یاد گذشته همیشه با حسرت بوده. اون روزا بیشتر بارون میومد، اون روزا برف خیلی می اومد. اون روزا وایبر نبود، فیس بوک زاییده نشده بود ،واتس آپ نبود. اصلا دنیا هوویی نداشت که اسمش مجازی باشه . اون روزا همه همدیگرا هر روز میدیدن . اون روزا کسی خونمون بود یا خودمون خونه کسی بودیم. اون روزا هر کسی چندتا عمو و عمه داشت، چندتا دایی و خاله داشت که هرکدوم چندچندتا بچه داشتن. اون روزا فرقی بین برادر و رفیق و همکار نبود. او نروزا اینقدر گدا نبود. کسی گدای محبت نبود کسی برای پول گدایی نمیکرد. اصلا مهربونیا پولی نبود،وقت و ساعتی نبود. پست ومقامی نبود. اون روزا آقاجونی داشتیم، عزیزی داشتیم،توی فامیل بزرگی داشتیم. اون روزا حریم خصوصی نبود.  اون روزا پای کسی جلو کسی دراز نبود ولی پشت پا زدن هم نبود. اون روزا حرفی که توی دلا نبود که هیچ،حرفی هم پشت سر کسی نبود. اون روزا مهمونیا برگر ،چنجه و ژله و پای سیب نداشت، نون و پنیربود اوج کلاسش توی سبزی و انواع ترشی و آش بود...
اون روزا رنگ سال نبود مانتو های رنگارنگ نبود، پیرهن شیک و بی خط و یقه نبود. هر چی بود توی بقچه بود دیگه مال همه بود.اون روزا پیرهن من و داداش نداشت هر چی بود برای چند سال و برای همه بود. آروزی یه بچه پوشیدن پیرهن عید پارسال داداش بود. اون روزا پولی نبود ولی دلها خوش بود.اون روزا...خوش به حال اون روزا



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:26  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:1  توسط مرتضي دهقاني  | 

عجب داستان خنده داریه این داستان عجیب و غریب پرداخت اضافه کاری معلمین . البته اگه بخوای تو عمق داستان بری ، باید گریه کنی تا خنده . به قول معروف :

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است        کارم از گریه گذشته است بدان می خندم

تقريبا 5ماهه که داره از سال تحصیلی میگذره و هنوز هیچ خبری از پرداخت اضافه کاری نیست . انگار نه انگار که این معلمین یه اضافه کاری هم دارند . تازه اگه اگه اگه !!! پرداخت هم بشه ، می بینی اونقدر از سرو ته این مبلغ پرداختی زدن که با هیچ حساب و کتابی جور در نمی یاد . برای اینکه این مشکل پرداخت اضافه کاری  به صورت ریشه ای و دائمی حل بشه ، یه راه حل جالب به ذهنم خطور کرده که امیدوارم مورد تایید دست اندرکاران پرداخت اضافه کاری قرار بگیره تا دیگه مشکلی به نام پرداخت اضافه کاری وجود نداشته باشه .

پیشنهاد من اینکه دست اندرکاران مربوطه به جای واریز مادیات به حساب ما معلمین ، معنویات به حسابمون واریز کنند . هر سه ماه به سه ماه هم این کار رو انجام بدن و اسمش رو هم بذارن طرحتحول بنیادین پرداخت  معنویات به جای مادیات به شیوه 3 - 3 - 3. به هر حال ما معلما عین شمع باید بسوزیم و دانش آموزان را روشن کنیم ، با پول که نمی تونیم اونا رو روشن کنیم ، حداقل وقتی حساب بانکیمون پر از معنویات باشه ، خیلی راحتتر می تونیم اونا رو روشن کنیم و به راه راست هدایتشون کنیم . با این شگرد مطمئن باشید  مشکل پرداخت اضافه کاری به صورت خلاقانه ای در سریع ترین زمان ممکن از بین خواهد رفت!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:35  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:52  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:55  توسط مرتضي دهقاني  | 

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. 

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به 

سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه.

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش رویکاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.

به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است و هیچ کس را به آن راه نمی دهم.

دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم. این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، توانست مردم را از گمراهی رها سازد،،

""در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است""

""و تنها یک گناه و آن جهل است""

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:30  توسط مرتضي دهقاني  | 

و مــــرگ، مُردن نیست
و مرگ، تنها، نفس نکشیدن نیست
من مردگان بیشـــــماری را دیده‌ام
که راه می‌رفتند
حرف می‌زدند
سیگار می‌کشیدند...
و خیـــــس از باران
انتظار و تنهایی را درک می‌کردند
شعـــــر می‌خواندند
می‌گریستند
قرض می‌دادند
قرض می‌گرفتند
می‌خنــــدیدند
و گریـــــه می‌کردند..

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

به علت بارش برف و کولاک شديد

کليه مدارس ابتدايي شهري و روستايي سري صبح شهرستان خوي روز شنبه 

مورخه 93/12/2 تعطيل است.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:43  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:15  توسط مرتضي دهقاني  | 

دلمــان خـوش اســت که می نویســیم
و دیگــران می خـواننــد
و عــده ای می گـوینــد
آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند
و بعضــی مـی خنــدنـد
دلمــان خـوش اســت
به لــذت هــای کــوتـاه
به دروغ هــایی که از راســت
بـودن قشنــگ تـرند
به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند

با شــاخه گلی دل می بنــدیـم
و با جملــه ای دل می کــنیم
دلمــان خـوش می شــود
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود
چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم
و چــه ســــاده می شـکــنیم
همــــه چیـــز را...

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:40  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:27  توسط مرتضي دهقاني  | 

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.

````تقدیم به تمامی مادران ````

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:27  توسط مرتضي دهقاني  | 

دو نگاه به زیبایی وجود دارد : اول وقتی جوانی و بدنت زیباست و دوم

وقتی پیر شده ای و دیگر بدنت  زیبا نیست اما کلی افکار درست و

حسابی توی کله ات جمع کرده ای . در نگاه اول هر کسی تحسینت       

می کند و درنگاه دوم تو می توانی زندگی را تحسین کنی بدون اینکه

دلواپس چیزهایی باشی که یکی یکی از توگرفته یا دارد می گیرد.          

درک نگاه اول  ساده و آسان است  اما خیلی زود زیبایی یک نفر

دیگرجایگزین  زیبایی تو می شود .درک  نگاه دوم کمی دشوار است و

طول می کشد اما  مزه ی دلچسب آن تا مدت ها و گاهی برای همیشه

باقی می ماند و تو را منحصر بفرد می کند.

 پیر شدن می تواند  زیبا شدن باشد و خالص شدن باشد مثل الماس .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:40  توسط مرتضي دهقاني  | 

جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید:
پشت پنجره چه می بینی؟`
آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد
بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی.`
خودم را می‌بینم.`
دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه.
اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی.
این دو شی‌ئ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند
و به آن‌ها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود،
تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای
را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.`

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:27  توسط مرتضي دهقاني  | 

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. 
باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
"برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي..."
باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...

برگرفته از کتاب بال‌هايي براي پرواز (نوشته: نوربرت لايتنر)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:19  توسط مرتضي دهقاني  | 

روزی روزگاری درختی بود. ‌و او پسرک کوچولوئی را دوست می داشت. ‌و پسرک هر روز می‌آمد. و برگهایش را جمع می کرد، و از آن‌ها‌ کلاه می ساخت. از تنه‌اش بالا می رفت، و سیب می‌خورد. ‌پسرک هر وقت خسته می‌شد زیر سایه‌اش می‌خوابید. او درخت را دوست می‌داشت. ‌و درخت خوشحال بود. ‌اما زمان می‌گذشت، و پسرک بزرگ می شد و درخت اغلب تنها بود.یک روز پسرک نزد درخت آمد. ‌درخت گفت:‌ پسر از تنه‌ام بالا بیا، با شاخه‌‌ها‌یم تاب بخور، سیب بخور و در سایه‌ام بازی کن. ‌پسرک گفت:‌ من دیگر بزرگ شده‌ام، می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم. من پولی ندارم. من تنها برگ و سیب دارم. سیب‌ها‌یم را به شهر ببر، بفروش آن وقت پول خواهی داشت.پسرک از درخت بالا رفت، سیبهایش را چید و برداشت و رفت.اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت. ‌درخت غمگین بود. تا یک روز پسرک برگشت.درخت از شادی تکان خورد و گفت از تنه‌ام بالا بیا. پسر گفت:‌ آنقدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم. ‌من خانه‌ای می خواهم که خودم را در آن گرم نگاه دارم، زن و بچه می خواهم. ‌می توانی به من خانه بدهی؟ درخت گفت:‌ من خانه‌ای ندارم، تو می توانی شاخه‌ها‌یم را ببری و برای خود خانه‌ای بسازی.آنوقت پسرک شاخه‌ها‌یش را برید تا برای خود خانه‌ای بسازد.اما پسرک تا مدتها بازنگشت. ‌وقتی برگشت، درخت به او گفت:‌ بیا، پسر، بیا و بازی کن. ‌پسرک گفت:‌ دیگر آنقدر پیر و افسرده شده‌ام که نمی توانم بازی کنم. ‌قایقی می خواهم که مرا از اینجا به جائی دور برد. ‌تو می توانی بمن قایقی بدهی؟درخت گفت:‌ تنه‌ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز. و پسر تنۀ درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد.پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر برگشت. ‌درخت گفت:‌ متأسفم که چیزی ندارم تا بتو بدهم.پسرک گفت:‌ من دیگر به چیزی احتیاج ندارم. ‌بسیار خسته‌ام. ‌فقط جائی برای نشستن و آسودن می خواهم.درخت گفت:‌ بسیار خوب، تا جایی که می توانست خود را بالا کشید، و گفت:‌ بیا پسر، بیا بنشین و استراحت کن.و پسرک خیال کرد، درخت خوشحال بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:55  توسط مرتضي دهقاني  |