X
تبلیغات
بابا آب داد.
كلاس اول ابتدايي

معلم پسرک را صدا زد تا انشايش را با موضوع علم بهتر است يا ثروت را بخواند,

پسرک با صداي لرزان گفت ننوشته ام !

معلم با خط کش چوبي پسرک را تنبيه کرد و او را پايين کلاس پا در هوا

نگه داشت پسرک در حاليکه دستهاي قرمزو باد کرده اش را به هم

مي ماليد زير لب گفت: آري ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتري

ميخريدم و انشايم را مي نوشتم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 0:30  توسط مرتضي دهقاني  | 

ميگويند اسکندر قبل از حمله به ايران درمانده و مستأصل بود.

از خود ميپرسيد که چگونه بايد بر مردمي که از مردم من بيشتر ميفهمند حکومت کنم؟

يکي از مشاوران ميگويد:

« کتابهايشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان رحم نکن.

اما يکي ديگر از مشاوران پاسخ ميدهد:

« نيازي به چنين کاري نيست. از ميان مردم آن سرزمين:

آنها را که نميفهمند و کم سوادند، به کارهاي بزرگ بگمار و

آنها را که ميفهمند و باسوادند، به کارهاي کوچک و پست بگمار.

بي سوادها و نفهم ها هميشه شکرگزار تو خواهند بود و هيچگاه توانايي طغيان نخواهند داشت.

فهميده ها و با سوادها هم يا به سرزمينهاي ديگر کوچ ميکنند يا خسته و سرخورده،

عمر خود را تا لحظه مرگ،

در گوشه اي از آن سرزمين در انزوا سپري خواهند کرد...».

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 20:47  توسط مرتضي دهقاني  | 


روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 23:0  توسط مرتضي دهقاني  | 


زنی با لباسهای کهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل شد و با فروتنی از فروشنده خواست کمی خواروبار به او بدهد.

وی گفت که شوهرش بیمار است و نمی­تواند کار کند، کودکانش هم بی­غذا مانده­اند.

فروشنده به او بی­اعتنایی کرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش کند. زن نیازمند باز هم اصرار کرد. فروشنده گفت نسیه نمی­دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می­شنید به فروشنده گفت: ببین خانم چه می­خواهد خرید او با من.

فروشنده با اکراه گفت: لازم نیست، خودم می­دهم!

- فهرست خریدت کجاست؟ آن را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر !

زن لحظه­ای درنگ کرد و با خجالت، تکه کاغذی از کیفش درآورد و چیزی روی آن نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.

خواروبار فروش باورش نمی­شد اما از سرناباوری، به گذاشتن کالا روی ترازو مشغول شد تا آنکه کفه­ها با هم برابر شدند.

در این وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوری، تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته است.

روی کاغذ خبری از فهرست خرید نبود، بلکه دعای زن بود که نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن.

فروشنده با حیرت کالاها را به زن داد و در جای خود مات و مبهوت نشست.

زن خداحافظی کرد و رفت و با خود اندیشید:

فقط خداست که می­داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 22:47  توسط مرتضي دهقاني  | 


زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌کشي کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايه‌اش درحال آويزان کردن رخت‌هاي شسته است و گفت:
«لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.»
همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت.
هربار که زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشک شدن آويزان مي‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار مي‌کرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز کردم!»
زندگي هم همينطور است. وقتي که رفتار ديگران را مشاهده مي‌کنيم، آنچه مي‌بينيم به درجه شفافيت پنجره‌اي که از آن مشغول نگاه کردن هستيم بستگي دارد. قبل از هرگونه انتقادي، بد نيست توجه کنيم به اينکه خود در آن لحظه چه ذهنيتي داريم و از خودمان بپرسيم آيا آمادگي آن را داريم که به‌جاي قضاوت کردن فردي که مي‌بينيم درپي ديدن جنبه‌هاي مثبت او باشيم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 22:51  توسط مرتضي دهقاني  | 

می گویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند.
روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.
پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!
کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر…!!!
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت…
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!
معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم…
این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 23:34  توسط مرتضي دهقاني  | 


بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان
چشم هایشان
دست هایشان
مهربان است ..كه دلت میخواهد...
یكبار در حقشان بدی كنی و نامهربانی
و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان
وقتی نامهربان میشود چگونه است
در نهایت حیرت تو
میبنی
مهربان تر میشوند انگار
بدیت را با خوبی
نامهربانی ات را با مهربانی
پاسخ میدهند
چقدر دلم تنگ است
برای دیدن چنین آدم مهربانی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 20:53  توسط مرتضي دهقاني  | 

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
"خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ "
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
 
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه
اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
"خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟"
خدا جواب داد :
" بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی "
امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام هنگامی که به مستمندی صدقه می داد
دست خود را می بوسید.
شخصی از آن حضرت راز این بوسیدن را پرسید.
امام علیه السلام در پاسخ فرمودند
صدقه مومن قبل از اینکه به دست فقیر و نیازمند برسد به دست خداوند میرسد از این رو
من دست خود را می بوسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 0:23  توسط مرتضي دهقاني  | 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 21:30  توسط مرتضي دهقاني  | 


خداوندا یک سال دیگر از عمرم گذشت ولی باز هم ! ... خداوندا مرا ببخش

1- از اینکه به یاد همه بودم به غیر از تو

2- از اینکه به کوچکترها بزرگی کردم

3- از اینکه کار بد دیگران را به رخشان کشیدم

4- از اینکه زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نه

5- از اینکه در حال سخن گفتن کسی بی اعتنا بودم

6- از اینکه صدایم زدند ولی خود را به نشنیدن زدم

7- از اینکه امیدم به بندگانت بیشتر از ایمان به تو بود

8- از اینکه غذا خوردنم هرگز ترک نشد ولی نمازم قضا شد

9- از اینکه رسوا شدن در دنیا برایم مشکل تر از رسوا شدن در آخرت بود

10- از اینکه موقع انجام گناه از یک طفل خجالت کشیدم و از تو شرم ننمودم

11- از اینکه حاضر نشدم بگویم نمی دانم حتی در در لحظه ای که نادانیم برملا شد

12- از اینکه دیگران را به کسی خنداندم غافل از اینکه خود از همه خنده دارتر بودم

13- از اینکه سعی داشتم کاربدم را در حضور جمعی توجیه کنم با اینکه می دانستم غلط است

14- از اینکه در همه چیز و همه جا با محاسبه دقیق سروکار داشتم ولی به حساب نفس  خویش نرسیدم

 

و هزاران از اینکه دیگر...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 20:53  توسط مرتضي دهقاني  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 20:35  توسط مرتضي دهقاني  | 

گاهی بادکنک ها چقدر سنگین می شوند...


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 23:35  توسط مرتضي دهقاني  | 

باران رحمت خدا همیشه میبارد،این تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم.


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 23:27  توسط مرتضي دهقاني  | 


پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟

مادر گفت : باقالی پلو با ماهی

با خنده رو به مادر کرد و گفت :

ما امروز این ماهی ها را می خوریم

و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند

چند وقت بعد... عملیات والفجر 8 ... درون اروند رود گم شد ...

و مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد
.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 23:30  توسط مرتضي دهقاني  | 

پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .بعد از پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت : من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانها هاست و… ادامه : شما میخواهید من 16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم یکی از کارکنان گفت : جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین کرایه کنید ، تا مقصد شما سه ساعت بیشتر نمانده است  ، دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و بارندگی شدیدی شروع شد بطوری که ادامه دادن برایش مقدور نبود ساعتی رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته و کوفته و درمانده و با نا امیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب کرد .کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد ، صدای پیرزنی راشنید : بفرما داخل هرکه هستی ، در باز است … دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند .پیرزن خنده ای کرد و گفت : کدام تلفن فرزندم ؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ، ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تاخستگی بدر کنی و کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری .دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد ، درحالی که پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود .که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ، که هرازگاهی بین نمازهایش او را تکان میداد .پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر به او گفت :بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی شما شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.پیرزن گفت : و اما شما ، رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است .ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعادکتر ایشان گفت : چه دعایی ؟پیرزن گفت : این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من است که نه پدر دارد و نه مادر ، به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز هستند .به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که او قادر به علاجش هست ، ولی او خیلی از مادور هست و دسترسی به او مشکل است و من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم .میترسم این طفل بیچاره و مسکین خوار و گرفتار شود پس از الله خواسته ام که کارم  را آسان کند .دکترایشان در حالی که گریه میکرد گفت :به والله که دعای تو ، هواپیماها را ازکار انداخت و باعث زدن صاعقه ها شد و آسمان را به باریدن وا داشت . تا اینکه من دکتر را بسوی تو بکشاند و من بخدا هرگز باور نداشتم که الله عزوجل با یک دعایی این چنین اسباب را برای بندگان مومنش مهیا میکند. و بسوی آنها روانه میکند.وقتی که دستها از همه اسباب کوتاه میشود ، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 23:10  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 22:31  توسط مرتضي دهقاني  | 


این اشعار برام جالب بود گذاشتم شماهم بخونید

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

محمد عیاد زاده

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم ، نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم ؟ چه معنی دارد این کارا ؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت عمل کردند خالها را

نه حافظ داد املاکی ، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند اینها ، بگیرند وقت ما ها را ؟

امیرنظام گروسی شاعرکردزبان درجواب حافظ میگه:

 

اگرآن کردگروسی بدست آرد دل مارا

 به خال هندویشم بخشم تن وجان وسر وپارا

جوانمردی بدان باشدکه ملک خویش بخشی

نه چون حافظ که می بخشد سمرقندوبخارارا

 

و...

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

نه شهری بخشمش او را ، نه روح و جان و اجزا را

اگر میلش به ما باشد خودش بی پرده دلدار است

به دست آرد دل ما را ، نمی خواهد بخارا را

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 23:51  توسط مرتضي دهقاني  | 

از مــرگ نترسیـــد !

 

از ایــن بترسید که وقتی زنــــده اید

 

چـــیزی در درون شما بمیــرد

 

بــــنام



انــــسانیـــت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 23:30  توسط مرتضي دهقاني  | 


در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید.

همه اینکارو انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد.

اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف ۵ دقیقه پیدا کند.

همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند ولی هیچکس نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.

دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمیدارد به صاحبش دهد.

طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند.

دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست.

وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید

در حالی که شادی ما در شادی دیگران است، شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 23:17  توسط مرتضي دهقاني  | 

زندگي چيست؟(يادي از خسروشكيبايي)

ياد حرف خسرو شكيبايي افتادم كه ميگفت :

زندگي رنگ سبز است...نه قرمز نه آبي ونه زرد.

رنگ زندگي سبز است...

نه آتش قرمز ،نه سردي آبي ونه جدايي زرد.

زندگي رويش سبز است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 23:2  توسط مرتضي دهقاني  | 

                                         مفاخر چورس

استاد بزرگوار جناب آقای رشید اصلان آبادی رییس اداره فرهنگ ماکوو از اولین معلمان چورس ویکی از بانیان ساخت مسجد جامع چورس و پدر خانواده ای که همه فرزندانشان از مفاخرچورسند.

1-استاددکترناصراصلان آبادی فوق تخصص آنژیوگرافی بیمارستانهای تبریز

2-استاددکتر سعید اصلان آبادی فوق تخصص جراحی کودکان بیمارستانهای تبریز

3-استاددکتریوسف حسن زاده استاددانشگاههای تبریز

4-آقای حاج مصطفی طاهری سرتیپ خلبان

5-دکتر حسین اصلان آبادی استاد دانشگاههای تبریز

6-دکتر زهرا متولی متخصص بیمارستان تخصصی مدنی خوی

7- مهندس رحیم مهدی نژاد کارشناس ارشدعمران رییس اداره فنی ،مهندسی سازمان راه وشهرسازی تبریز

8-استاد مجید قاسمی رییس اداره آموزش وپرورش شهرستان چایپاره سال 68\65

9-استادشکور شکوری معاون وزیرکشاورزی و مدیرکل جهادکشاورزیدردوران سازندگی

10-استادناصر رحیمی استاد دانشگاههای خوی

11-آقای جبراییل آهنگری شهردارقره ضیاالدین وفرماندارانزل

12-آقای ایوب ایوبی شهرداربخش فیرورق خوی رییس سابق شورای اسلامی خوی،نامزدودوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی واستاددانشگاههای خوی

13-آقای جعفر علیزاده سرتیپ خلبان

14-دکتر علی حسن پور استاد دانشگاههای ارومیه

15-دکترسیروس پوررحیم در بیمارستانهای تبریز

16-دکتر سجاد ولیزاده دکترای تربیت بدنی از کانادا

17-دکتر لیلا متولی متخصص بیمارستان تخصصی شهرستان خوی

18-آقای جعفر آهنگری مدرس دانشگاه

19-دکتر حسن اصلان آبادی متخصص قلب و عروق وداخلی درشهرستان خوی

20-آقای غلامحسین پورمحمد سرهنگ خلبان

21-آقای عباسعلی یوسف زاده سرهنگ خلبان

22-آقای حسن مصیب زاده ازخیرین بزرگ ساکن تهران در آبادانی چورس

23-آقای حمید جعفری از خیرین ساکن تهران در آبادانی چورس

24-حاج آقا میرزا یحیی ایوب زاده رییس شورای چورس و شورای شهرستان چایپاره

25-حاج آقا میرزا حیدر محمدجعفری معاون فرهنگی زندان خوی

26-آقای مهندس رمضان اکبری آذر رییس سابق جهاد کشاورزی شهرستان چایپاره

27-سردار پاسدار جبراییل عارف نیا فرمانده فرهنگی سپاه استان

28 دکتررضا جعفری در تهران

29-دکتر هاتف ملازاده دندانپزشک

30-آقای مهندس محمود حسن پور معاون شبکه بهداشت شهرستان خوی

31-دکتر مرحوم حمید شکورزاده

32-آقای حمید اشرفی از خیرین بزرگ ساکن خوی در آبادانی چورس

33-استادعباس حسن زاده دبیرنمونه ریاضی شهرستانهای خوی وچایپاره

34- دکتر خانم سمیرا مظاهری دکترای داروسازی

35- دکتر امیر سلطان بیگی دکترای زراعت

36-آقای سعید اشرفی استاد دانشگاه

 37-خانم اشرفی دکتر زنان و زایمان در خوی

38-آقای میلاد حسین پور دانشجوی پزشکی

39-خانم طاووس طاهری استاد دانشگاه

40-خانم فاطمه محمدرضایی دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران

41-آقای محمد متولی دانشجوی پزشکی

42-دکتر اکبر شیرزاد استاد دانشگاه

43-دکترحسن بهروان متخصص دندانپزشکی

44-آقای حاج محمد طاهری مدیر عامل شرکت حمل ونقل

45-آقای امیر ملا زاده دانشجوی دامپزشکی

46-حجت الاسلام حاج آقاسعیدطالبی نیا مسوول امور روحانیون اوقاف کل کشور

47-آقای سعید شکورزاده بخشدارسابق خداآفرین ومسوول سیاسی فرمانداری خوی
48-دکترمسعود علیپور دکترای زمین شناسی در سازمان زمین شناسی کشوروهیات علمی دانشگاه شاهرود

49- آقای اردشیر یوسف زاده کار شناس ارشد و مسوول نقشه وسیستم اطلاعات جغرافیایی در استانداری آذربایجانغربی

50-دکتر ناصرطاهری در تبریز

51-دکتر حسن طاهری در تبریز

52-خانم الهام دهقانی دانشجوی پزشکی

53-خانم پورمحمددانشجوی پزشکی

54-سرهنگ اشرفی از فرماندهان زرهی ارتش

55-حجت الاسلام اکبرطالبی نیاتهیه کننده رادیومعارف

56-مهندس پریرو رئیس جهاد قوروق و مسئول امورباغبانی جهادخوی

57-سرداراحمدجعفرپور

58-آزاده سرافرازنقی عباسلویی

59-آزاده سر افراز قادرجعفرپوروقاضی دادگستری در ارومیه
60-آقای محرم زینال زاده کارشناس ارشدو رییس آب و فاضلاب روستایی شهرستان چایپاره

61-جناب سرهنگ حیدر شفیعی فرمانده نیروی انتظامی شهرستان پلدشت

62-سرهنگ پاسدارمهدی جعفر پور رییس هیات مدیره سهام عدالت شهرستان خوی

63-مرحوم خلبان علی طالب نوه سی

64- -خانم اشرفی دندانپزشک در تبریز

65-آقای شهرام احمدپوردانشجوی دکتری در رشته معارف

66-آقای رضا معصومی نژاد دانشجوی دکتری در دانشگاه تبریز

67-جناب سروان علیرضا اسماعیل نژاد رییس راهنمایی ورانندگی شهرستان نقده

68-خانم جعفر پور دانشجوی دکترای دارو سازی

69-آقای صمدشکورزاده رییس بانک ملت

70-آقای منوچهر رضازاده سردفترشماره 388در تهران و عضوانجمن سر دفتران

71- آقای مهدی شکورزاده معاون تولیدات پتروشیمی در تهران

72-آقای امیر شکورزاده دندانپزشک در تبریز

73-آقای مسعود اصلان آبادی معاون سرپرستی بانکهای استان آذر بایجانشرقی
74-آقای مهدی فرجی دانشجوی دکتری فیزیک

75-آقای میکاییل رزمخواه مسوول حراست دانشگاه شهیدبهشتی ارومیه

76-حمزه جعفر پور دکترای تغدیه-بیمارستان عارفیه ارومیه

77-جعفر جعفر پور دانشجوی پزشکی

78-دکتر اکبر سلیمان نژاد استاد دانشگاه

79-آقای بهزادسلطانبیگی دانشجوی دکتری ژئوتکنیک(گرایشی ازمهندسی عمران)

80-خانم تیمورزاده استاددانشگاه در پیام نورخوی

81-آقای حسینی استاددر دانشگاه پیام نورخوی

82-خانم دکترفضلی استاددانشگاه فرهنگیان

83-سرهنگ پاسدارآقای علی فضلی

84-آقای فیروزنژادنجف استاددانشگاههای آزادوفرهنگیان تبریزومولف چندین کتاب

85-آقای رادفرمعاون سیاسی استانداری آذربایجانغربی

86-دکترمیرمهدی سیداشرفی متخصص جراحی فک وصورت واستاددانشگاه

87-دکترمیرحجت سیداشرفی متخصص گوش،حلق،بینی در بیمارستان امام خمینی ارومیه

89-آقای میرسجادسیداشرفی مدیرکل سازمان ملی زمین ومسکن ایران

90-دکترمیرمصطفی سیداشرفی دکترای حقوق بین الملل

91-آقای غفارجعفرپورجانبازدفاع مقدس وفرهنگی

92-آقای فکری رییس اتحادیه زنبورداران شهرستان خوی

93-آقای محمد سلطانبیگی وکیل پایه یک دادگستری درخوی

94-آقای مهندس فانی ازنامزدهای نمایندگی مجلس شورای اسلامی

95-آقای جلیل حسن پورمعاون بیمه ایران در تبریز

96-آقای جلیل محمدرضائی کارشناس ارشد مهندسی مکانیک شاغل در کارخانه آمیکو که چندین بار موفق به کسب مقام کشوری در رشته طراحی شده اند

97-خانم شکورنژاد معاون بانک در تهران

98- آقای رضا طاهری مهندسی الکترونیک در پایگاه شکاری تبریز

99-آقای یوسف تقی زاده کارخانه دار سرامیک و کاشی در خوی و هم در ماکو


100-آقای یوسف طاهری کارخانه داردر خوی

101-آقای سلطان بیگی  کارخانه دار کاشی وسرامیک

102-آقای اوجاقی کارشناس باغداری در اداره کل جهاد کشاورزی استان

103-بیش از 80 درصد اصناف بازار عسل خوی چورسی هستند.

104-مرحوم حاجی یعقوب اشرفی جند سال زنبور دار نمونه کشور واتحادیه زنبورداری استان و خوی را ایشان تاسیس  و جند سالی ریس هیت مدیره اتحادیه و خیلی ها با حمایت ایشان زنبور دار شدند و صنعت زنبورداری را از ایشان یاد گرفتند و سیستم گرمایشی مسجد جامع جورس در سال 1377توسط ایشان سوفاژ شد.

105-آقای جبرئیل شهبازی مسول حراست شهرداری قره ضیالدین

106-آقاي پيمان يوسفي گزارشگر فوتبال صداوسیما


107-خانم پریسا اسحقی دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران با رتبه167

108-آقاي حمید حسن پور تاجر فرش در بازار تهران

109-حجت الاسلام چمران محمد جعفری کارشناس ارشد و سردفتر دار در ارومیه


110-دکتر بهزاد فیاض پور دندان پزشک در تبریز

111-یاسین حسن پور مدیر فروش شرکت آرمان فراز پیمان تهران(شرکت ساخت آسانسور)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 21:54  توسط مرتضي دهقاني  | 


چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد

و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند.

مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد.

پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.

مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود

که نمیگذاشت او بچه را رها کند.

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود،

صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و

با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند.

دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد.

پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود

و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.


خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از و خواست تا

جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد

و با ناراحتی زخم ها را نشان داد.

سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و

گفت: این زخم ها را دوست دارم، این ها خراش های عشق مادرم هستند.

پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 21:25  توسط مرتضي دهقاني  | 

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند

اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ،فهم دیگران برایمان مشکل تر، و در نتیجه امکان

بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن

به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.


water flower - , Soria

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت

باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی

ولی با آگاهی و شناخت

وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 23:47  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 23:18  توسط مرتضي دهقاني  | 

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد
و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش

بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبررسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و

پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 23:20  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 22:31  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 21:19  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 21:19  توسط مرتضي دهقاني  | 


یادش به خیر... اون دورانی که "اینترنت" نداشتیم و "فیسبوک" هم وجود نداشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 23:0  توسط مرتضي دهقاني  | 


گاهي بايد به دور خود
يک ديوار تنهايي کشيد
نه براي اينکه
ديگران را از خودت دور کني
بلکه ببيني چه کسي
براي ديدنت
ديوار را خراب مي کند



ژان پل سارتر

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 22:57  توسط مرتضي دهقاني  |