كلاس اول ابتدايي
کمی طولانیه ولی به خوندنش می ارزه

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست. البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس، روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:14  توسط مرتضي دهقاني  | 

استاد شهریار شبی در مجلسی شعری سرودند با مطلع (بیت اول ) زیر :

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم 
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم...

خانم جوانی در مجلس حضور داشت و گفت استاد شعر بسیار زیبایی بود و من مبهوت شدم ولی در عجبم چگونه فی البداهه همچین شعری سرودید ؟ مطمئن هستید این شعر را از قبل آماده نکرده بودید ؟استاد فرمود : اسم شما چیست ؟ گفت : اسمم غزال است و شیفته شعرهایتان استاد مکثی کرد و گفت :

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم 
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

شهریارا غزلت خوانده غزالی زیبا
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم...‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:44  توسط مرتضي دهقاني  | 

انسانها آفریده شده اند؛
که عشق بورزند و به آنها عشق ورزیده شود....!!!
اشیاء ساخته شده اند؛
که مورد استفاده قرار بگیرند...!!!

دلیل آشفتگی های دنیا این است؛ که به اشیاء عشق ورزیده می شود
و انسانها مورد استفاده قرار میگیرند...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:0  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 7:54  توسط مرتضي دهقاني  | 

راوندى روايت کرده است که يکى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح کرد به زوجه خود گفت: که بعضى را بپزيد و بعضى بريان کنيد شايد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم ما را مُشرف گرداند و امشب در خانه ما افطار کند و به سوى مسجد رفت و دو طفل خُرد داشت چون ديدند که پدر ايشان بزغاله را کشت يکى به ديگرى گفت: بيا تو را ذبح کنم و کارد را گرفت و او را ذبح کرد. مادر که آن حال را مشاهده کرد فرياد کرد و آن پسر ديگر از ترس گريخت و از غرفه به زير افتاد و مُرد. آن زن مؤمنه هر دو طفل مرده خود را پنهان کرد و طعام را براى قدوم حضرت مهيا کرد؛ چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئيل فرود آمد و گفت: يا رسول اللّه! بفرما که پسرهايش را حاضر گرداند؛ چون پدر به طلب پسرها بيرون رفت مادر ايشان گفت حاضر نيستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت: حاضر نيستند. حضرت فرمود: که البته بايد حاضر شوند و باز پدر بيرون آمد و مبالغه کرد مادر او را بر حقيقت مطلع گردانيد و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر کرد حضرت دعا کرد و خدا هر دو را زنده کرد و عمر بسيار کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:38  توسط مرتضي دهقاني  | 

(فضيل بن عياض ) گويد: روزي شخص پريشاني قدري ريسمان كه عيالش بافته بود به بازار برد تا با فروش آن، از گرسنگي نجات پيدا كنند. ريسمان را به يك درهم فروخت و خواست ناني تهيه كند كه در اين هنگام، دو نفر را مشاهده كرد كه به سبب يك درهم با يكديگر نزاع مي كنند و سر و صورت يكديگر را مجروح نموده، و به نزاع خويش هم ادامه مي دهند.
آن شخص جلو آمد و گفت: يك درهم را بگيريد تا نزاع شما تمام شود و اين كار را كرد و بين آنان را اصلاح نمود و باز با تهي دستي به منزل رهسپار گشت و داستان را براي همسرش نقل كرد، او نيز خشنود گشت.
آنگاه زن اطراف خانه را جستجو كرد و لباس كهنه اي را پيدا نمود و به شوهر خود داد تا بفروشد و غذايي تهيه كند.
مرد لباس كهنه را به بازار آورد و كسي از او نخريد، لكن ديد مردي ماهي گنديده اي در دست دارد گفت: بيا معامله و معاوضه كنيم، ماهي فروش قبول كرد. لباس كهنه را داد و ماهي فاسد را گرفت و به منزل آمد.
زن مشغول آماده كردن ماهي شد كه ناگهان چيزي قيمتي در شكم ماهي يافت و به شوهر داد تا به بازار ببرد و بفروشد.
آن را به بازار آورد به قيمت خوبي (دوازده بدره ) فروخت و به منزل مراجعت كرد. چون وارد خانه شد فقيري بر در آواز داد: از آنچه خداي به شما داده مرا عنايت كنيد. آن مرد همه پولها را نزد فقير گذاشت و گفت: هر چه مي خواهي بردار، فقير برداشت چند قدم برنداشت كه مراجعت نمود و گفت:
من فقير نيستم، فرستاده خدايم، خواستم اعلان كنم كه اين پاداش احسان شماست كه ميان آن دو نفر را اصلاح و سازش داديد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:32  توسط مرتضي دهقاني  | 


آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود، پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد. آبراهام پس از سالها تلاش،به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.
اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت: نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند. یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:
آبراهام!حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!!!
 آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد : من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت.
چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم.
آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم.با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام.پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود.یکی ازاقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود.
ودرپایان جمله معروف:
عیار واقعی ثروت مااین است که اگر پولمان راگم کنیم،
 "چقدر می ارزیم"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:33  توسط مرتضي دهقاني  | 

معلم ای فروغ آسمانی

معلم ای چراغ زندگانی

تو نوری تابناکی بی قرینی

حبیبی ، صادقی ، صافی ، امینی

همیشه جاری و پاینده باشی

همی از نور حق آکنده باشی

گل بی خار بستان وجودی

طراوت بخش و جاری همچو رودی

ضمن تبریک روزمعلم
عرض ادب واحترام ویژه دارم خدمت استادان بزرگواری که درطول دوران تحصیل  برای تربیت بنده متحمل زحمت شدندو الفبای زندگی رابرایم آموخته اند دورادوردستشان رامی بوسم.
 برحسب وظیفه و ادب اسامی آموزگاران دوره ی ابتدایی رادر ذیل آورده تا یادی کرده باشم از کسانی که مهربانی،دوستی وزندگی کردن رابرایم یاددادندو
ازخداوند متعال برای عزیزانی که در قید حیات هستند آرزوی سلامتی و طول عمروبرای آنهایی که اسیرخاک هستندطلب مغفرت می نمایم.معلم عزیزم بازهم روزت مبارک. 

 

معلم کلاس اول:مرحومه خانم فریده صدری

معلم کلاس دوم : آقای حسین افشاری

معلم کلاس سوم:آقای الهوردی دلاوری

معلم کلاس چهارم:خانم سکینه آقاجانزاده

معلم کلاس پنجم:آقای نظر آهنگری

مدیر مدرسه دوسال اول:آقای اردشیر دهقانی

مدیر در سه سال آخر:مرحوم آقای تابانفر

              

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:33  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:36  توسط مرتضي دهقاني  | 

بزرگ شدیم و فهمیدیم كه دارو آبمیوه نبود!
بزرگ شدیم و فهمیدیم چیزهایی ترسناك تر از تاریكی هم هست...
بزرگ شدیم...
به اندازه ای كه فهمیدیم پشت هر خنده ی مادر هزار گریه بود!
و پشت هر قدرت پدر یك بیماری نهفته...
و این كه دیگر دستهایمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت و یا حتی برای عبور از پیج و خم های زندگی!!!
خیلی بزرگ شدیم وقتی فهمیدیم سخت گیری مادر عشق بود
غضبش عشق بود
و تنبیه اش عشق...
خیلی بزرگ شدیم وقتی فهمیدیم پشت لبخند پدر خمیدگی قامت اوست!
عجیب دنیایی ست
و عجیب تر از دنیا چیست و چه كوتاه ست عمر
معذرت میخواهم فیثاغورس!
پدر سخت ترین معادلات ست!
معذرت میخواهم نیوتن!
راز جاذبه، مادر است!
معذرت میخواهم أدیسون!
اولین چراغهای زندگی ما، پدرو مادر هستند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:6  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:4  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:34  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:49  توسط مرتضي دهقاني  | 

دکترخلیل رفاهی در کتاب گردش ایام میگوید:

 

 

زمانی درقم طلبه بودم بعلت خامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم، فقط کسی که در قم باشد وروحانی،بافضیلت است اما وقتی در دوره ای که دانشگاه تهران بودم بااشخاص با فضیلت روبه روشدم فهمیدم که درخارج ازقم ودرافراد غیر روحانی افراد ارزشمندوجود دارد،اما !باز شیعه بودن را شرط اصلی میدانستم،بعد باسفر به کشورهای عربی فهمیدم که بین سایر فرقه اسلامی هم انسان ارزشمند یافت میشود

پس ازسفربه اروپابه این نکته واقف شدم که دربین سایرادیان نیز انسان ارزشمند هست

ولی در چین حادثه ای برایم رخ داد که فهمیدم فضیلت وانسانیت به وزبان ومکان ونژاد ومذهب ورنگ نیست

برای غذا به رستورانی بزرگ وشلوغ درهنگ کنک رفتم وبه جاهای دیگر سری زدم چند ساعت بعد ناگهان یادم آمد که ساکم راکه تمام زندگیم داخل آن بود درآن رستوران جا گذاشته ام با عجله رفتم وبا کمال ناباوری دیدم ساکم همانجاست و پیرمردی کنار آن نشسته او گفت:وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با اینکه وقت دندانپزشکی داشتم ماندم تا برگردی،از او تشکر کردم و خواستم دعایش کنم ولی او:" به خدا اعتقادی نداشت، او به انسانیت معتقد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

شانه هایت را ستون محکمی دیدم درین خانه پدر 
تو پناه امن من هستی جانانه پدر
دست تو در دست من خونی به رگهای من است 
میرود  اندوه از دل تا که میخندی پدر 
بوسه ات شیرین تر از شهد و عسل 
خنده ات آرامش روح و روان است ای پدر 
بودی و. قدرت ندانستم نمیدانم چرا 
بی تو محزون گشتم و سر در گریبانم پدر 
تو صبور بودی چو ایوب پند حاتم گفته ای 
گنج قارونم تو و یاد تو ارام جانست ای پدر 
بوسه بر پیشانی ات را آرزومند آسمان 
ابر دلتنگی برون شد باز ازین خانه پدر 
پیرو عین جوانی بی پدر گشته چرا 
یاد تو بامن همیشه هست جانا ای پدر

(علی کارگر)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:53  توسط مرتضي دهقاني  | 

فکر می کردم قهرمان ها چهار شانه و ورزشکارند...
فکر می کردم قهرمان باید با هیولا بجنگد...
اما روزی پیرمردی را دیدم...
نه چهار شانه بود و نه ورزشکار
نه جرات مقابله با هیولا داشت و نه توانش را
اما قلبی بزرگ و قامتی برافراشته داشت...
او قهرمان بود...
او نامی به عظمت اسم پدر داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:48  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:27  توسط مرتضي دهقاني  | 

روزی زنی نزد نادر شاه رفت و روسری خود را بر سر نادر انداخت و نادر پرسید این چه کاریست. زن پاسخ داد لچکم بر سرت باد .تو ولیعهد این سرزمین باشی وعربها به من تجاوز کنند .این را گفت و رفت.از ان روز نادر آنقدر از عربها قتل عام کرد که عربها به قصد عذر خواهی پیش نادر رفتند وگفتند دست از قتل عام آنان بردارد نادر گفت شرطی دارم آن هم این است که مردانتان روسری بر سر کنند ومانند زنان در کوچه بازار راه بروند . 
چند سال از زمان نادر گذشته اما هنوز روسری دارند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:19  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:8  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:46  توسط مرتضي دهقاني  | 

مدتهاســــــت که فقط مجازی زندگی می کنیم ...
مجازی می خندیـــــــم ...
مجازی شـــــــــــادیم ... 
مجازی همدیگـــــــر را دلداری میدهیـــم ....
اما در دنیای واقعی از دیگران فاصله می گیریم ،
و روز به روز خودمون رو تنهاتر می بینیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:16  توسط مرتضي دهقاني  | 

بزغاله ای 
روی پشت بام بود 
و به شیری که از پایین عبور
می کرد ناسزا گفت.
شیر گفت : 
این تو نیستی که به من ناسزا
می گوید ، 
بلکه این جایگاه توست
که به من ناسزا می گوید.

بله بعضی ها از خود هیچ ندارند و هیچند و به پشتوانه دیگران یا به دلیل موقعیتشان جرأت اظهار نظر دارند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:17  توسط مرتضي دهقاني  | 

کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت ، همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او اینگونه عنوان کرد،‌ در بازی با او نمیدانستم که آماتور است ،برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت میگشتم، گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی میکردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری میدیدم، تمرکز میکردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم،آنقدر در پی حرکت های او بودم و دنبال رو مسیر او شدم،که مهره های خودم را گم کردم،بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت های او از سر مهارت نداشتن بود و فقط مهره ها را حرکت میداد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه ای بودم که وجود نداشت، بازی را باختم اما درس بزرگ تری یاد گرفتم که تمام حرکت ها از سر حیله نیست ، آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم به دنبال نقشه هایش میگردیم،انجاست که مسیر را گم میکنیم، میبازیم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:57  توسط مرتضي دهقاني  | 

بطحائی با بیان این که طرح رتبه بندی معلمان فرصت بسیار ارزشمندی برای این قشر است، افزود: شاخص‌هایی که در این طرح اعمال می‌شود همان وظایفی بوده که معلمان در حال انجام آن هستند و این در حالیست که بیش از ۹۰ درصد معلمان، شامل رتبه یک این طرح شده و حداقل بین یک میلیون و ۸۰۰ تا دو میلیون ریال به حقوق آنان افزوده می‌شود.

به گزارش ایسنا، بطحائی در نشست با معاونان و مسئولان پشتیبانی آموزش و پرورش استان، با تاکید بر این که معلمان در طرح رتبه‌بندی باید صبوری کنند، گفت: رتبه‌بندی که اکنون در ذهن معلمان است و آن را نقد می‌کنند، طرحی نیست که در دستور تصویب قرار دارد.

بطحائی با اشاره به برگزاری جلساتی طی این هفته به‌منظور تصویب طرح رتبه‌بندی معلمان ادامه داد: همه معلمانی که حداقل شش سال سابقه دارند، شامل طرح رتبه‌بندی خواهند شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:6  توسط مرتضي دهقاني  | 

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد !

شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند ، از زن قضیه را پرسید . زن گفت : " این مرد همسر من و پدر این دختر است .

او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند . از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است . وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم . ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم !؟ "

شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید : " این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید !؟ "

دخترک با خنده گفت : " من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند . "

زن نیز گفت : " من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد . نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد !؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود ؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم !؟ "

شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت : " آهای پیرمرد خسته و افسرده ! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم ، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند !؟ "

پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت : " اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند !! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم ! "

پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد .

شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت : " آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند . "

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:57  توسط مرتضي دهقاني  | 

طی قرن معاصر، بی حرمتی های بسیاری از سوی حکومت عربستان بر ضد زوار شیعه ی ایرانی ، روا داشته شده ، از هتک حرکت و تحقیر گرفته تا محکومیت به مرگ ، و البته این آخری که قلم از تکرار مجدد آن شرم می کند.

حادثه:

ابوطالب یزدی در سن ۲۲ سالگی در سال 1322 خورشیدی همراه همسرش در مراسم حج شرکت کرد.

وی پس از انجام عمره تمتّع، پس از وقوف در عرفات و مشعر و منا وارد مسجدالحرام شده و مشغول طواف می‌شود. وی در این هنگام دچار استفراغ شد و برای آلوده نشدن زمین آن در دامان احرام خود ریخت، مراقبت کرد تا روی زمین نریزد. اشتباه او این بوده که در این حال از کعبه فاصله نمی گیرد و با حمل این مواد به طواف ادامه می دهد. عده‌ای از حجّاج که برخی از آنها مصری بودند وقتی ابوطالب را با آن حال مشاهده می‌کنند، با این تصور که وی به قصد آلوده کردن مسجدالحرام نجاست به همراه خود آورده است، به وی حمله کرده و کتک سختی به او می‌زنند که به ناچار دامن احرام از دست او رها می‌شود و قی روی زمینِ حرم می‌ریزد. پس از آن شرطه‌های حرم وی را دستگیر کرده به همراه برخی دیگر از طواف کنندگان، در دادگاه حاضر و علیه وی شهادت می‌دهند که او قصد آلوده کردن حرم و کعبه را داشته است. بسیاری از حجاج ایرانی و عراقی و دیگران شهادت دادند که وی در نتیجه بیماری و گرمای هوا حالت استفراغ به وی دست داده بود. ولی قاضی حکم اعدام او را صادر کرد.

حادثه در روز ۱۲ ذیحجه رخ داده بود و وی در روز ۱۴ ذیحجه گردن زده شد.

واکنش‌ها:

پس از رسیدن خبر قتل ابوطالب، موجی از خشم و ناراحتی و اعتراض در میان شیعیان جهان به وجود می‌آید.آیت‌الله سیدابوالحسن اصفهانی که در کربلا مقیم بود واکنش شدید به حادثه نشان داد. اهالی نجف و کربلا اعتراضشان را با حادثه اعلام داشتند. در ایران عزای عمومی اعلام و در اکثر شهرها مجالس ختم برگزار گردید. دو خواهر وی در مدّت کوتاهی در اثر اندوه حادثه جان خود را از دست دادند.

در پی این حادثه، براثر فشار بی امان مراحع عظام تقلید، رابطه دیپلماتیک ایران و عربستان سعودی قطع گردید و به مدت چهار سال ایران از اعزام حجاج به مکه خودداری نمود.

تجلی سبزواری در آن دوران در مثنوی بلندی به نام "طالب نامه" خطاب به سعودی ها چنین سرود:

ای رئیس دولت نجد و حجاز / ای ندانسته حقیقت از مجاز / شرط مهمانداری و رسم صفا / قاعده احسان و آئین وفا / در عرب گردن زدن یا کشتن است / در میان خاک و خون آغشتن است؟/ بر شما طالب مگر مهمان نبود / زائر آن کعبة ایمان نبود؟ / شیعه بود، اما بدین کافر نبود / منکر قرآن و پیغمبر نبود / تدخلن المسجد ان شاء آمنین / نیست این آیت ز قرآن مبین؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:24  توسط مرتضي دهقاني  | 



تلویزیون جمهوری اسلامی گفته:

{ 65هزار نفر} امسال رفتن به حج!!!!!!!
نفری {یازده میلیون تومن}.
میشه{ 715 میلیارد تومن}.
اگه دلار رو{ 3هزار تومن} حساب کنیم میشه {239میلیارد دلار} .
جالبه نه ؟!
پولی که اونجا خرج میکنن
به کنار.....سوغاتی به کنار......حج تمتع به کنار

صرفا جهت اطلاع «جهالت کاری کرد که پیرزن ایرانی گاو خود را بفروشد که به مکه مشرف شود
تا عرب از شتر به لامبورگینی و از چادر به برج برسد...
ومردم ما سعادت را دو دستی به اعراب تقدیم کنند که شاید سعادت خود را در دنیای دیگری بیابند!
ایا میدانید خدا کجاست ؟
خدا در قلب کودکی است که در همسایگی حاجی از فقر ناله میکند و حاجی در بین عرب ها به دنبال خدا میگردد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:13  توسط مرتضي دهقاني  | 

تصادف - جملات زیبا www.atrekhoda.ir

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:39  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:12  توسط مرتضي دهقاني  |