كلاس اول ابتدايي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 15:58  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 19:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 22:3  توسط مرتضي دهقاني  | 

روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد.

 

 

کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد.» مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه . 

 

 فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 21:51  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 22:24  توسط مرتضي دهقاني  | 

متنی که از روی پیش می گذرانید دیداری است از دو بچه محل!دیداری عاشقانه! در

خیابان! بله این بار هم عاشقانه ولی کاملا پست مدرن! رضا پسری است که وقتی

سیزده ساله بود از خانه خارج می شود و بر نمی گردد.چند سال پس از رفتن

بی بازگشت رضا دختری در آن محل متولد می شود.دخترک وقتی چند بهار را پشت

سر گذراند می فهمد که پسری به نام رضا در همسایگی آنها زندگی می کرده که از

خانه رفته و هرگز باز نگشته. او بزرگتر می شود و دلیل رفتن رضا را می فهمد:رضا در

پی عشقی که او را تا حد جنون می سوزاند از خانه بیرون می رود دیگر باز

نمی گردد. دختر به عاشق شدن رضا هیچ شکی نداشت ولی نمی توانست

بفهمد یک پسر سیزده ساله چگونه عاشق شده؟چطور حاضر شده به خاطر

معشوقش مادرش را تنها بگذارد؟دختر بزرگ و بزرگ تر می شود و هیجده سال

پس از رفتن بی بازگشت رضا در حالیکه منتظر سرویس بود متوجه شلوغی خیابان

می شود و می فهمد که رضا پس از غیبتی طولانی به دیدار مادرش آمده.او رضا

را می بیند ودر نگاه اول نه یک دل بلکه هزار دل عاشق رضا می شود.

حالا ادامه این داستان عاشقی را از زبان خود

دختر که حالا برای خودش خانمی شده را بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 22:29  توسط مرتضي دهقاني  | 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت: كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.
من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند !

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 23:15  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 23:34  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﻧﯿﺪ ﺩﺭ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺗﻮ ﻣﺘﻦ ﺯﯾﺮ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ m ﻫﺎ n ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﺪ ﺩﻗﺖ ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺷﻤﺎ
ﻋﺎﻟﯿﺴﺖ
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
.
.
.
.

.

.

.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 21:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

ghadir khom postal www.patugh.ir 12 کارت پستال جدید عید غدیر خم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 23:57  توسط مرتضي دهقاني  | 

 

او که به فقیرترین رییس جمهور جهان شهرت دارد حالا در صف انتظار یک بیمارستان دولتی در پایتخت اروگوئه دیده میشود. در حالی که میتواند از بهترین بیمارستانها و امکانات کشورش استفاده کند. او حتی هر ماه قسمتی از حقوق ریاست جمهوری خود را به موسسات خیریه میبخشد.
البته دین هم ندارد!! نماز هم بلد نیست بخواند!!
پس چه شده که صاحب چنین روح بزرگ و متعالی شده است؟  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 20:3  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 19:46  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 20:54  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 22:1  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 22:0  توسط مرتضي دهقاني  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 19:49  توسط مرتضي دهقاني  | 

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,
 
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 22:48  توسط مرتضي دهقاني  | 

خلاصه اخبار صدا و سیما:

آمریکا: فساد اخلاقی - طوفان - سیل - برف و باران!!!

انگلیس و فرانسه: آشوب!!!

بقیه کشورهای اروپایی: بحران اقتصادی شدید و فقر و . . . !!!

پاکستان: بمب گذاری و آدم ربایی!!!

تونس - بحرین- لیبی - مصر و بقیه : بیداری اسلامی!!!

ایران: باز هم یک افتخار دیگر در عرصه های علمی و اقتصادی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 20:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ ؛ ﯾﻜﯽ ﺷﻮﻥ ﭼﻨﺪ

ﻗﺪﻡ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ ، ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ !!!!!!!!!!!!!!!

ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ‏« ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ ؛ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻟﻪ ، ﺣﯿﻔﻪ ‏» ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ!!

چند وقت پیش ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ !

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 22:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

شهید سید مجتبی علمدار 11 دی 1345 دیده به جهان گشود،

11دی 1364زخم عشق و جانبازی به تن نشاند،

دی ماه 1370 لباس دامادی به تن کرد،

دی ماه 1371 با تولد سیده زهرا، پدر شد،

و 11دی 1375 به قافله همرزمان شهیدش پیوست.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 19:34  توسط مرتضي دهقاني  | 

انگار حتما باید آسمان به زمین بیاید یا باید اتفاق خاصی بیفتد ؛ مثلا معجزه ای رخ دهد که از زندگی لذت ببریم.
گاهی آنقدر در روزمرگی غرق می شویم که فراموشمان می شود ساده ترین داشته های ما شاید آرزوی فرد دیگری باشد.
  یکی از امر و نهی پدر کلافه است و دیگری در آرزوی شنیدن صدای پدرش.
ما از باب میل نبودن غذا به جان مادرمان غر بزنیم و دیگری در حسرت صدا کردن نامش و شنیدن جواب.
صدای زنگ تلفن از خواب بعد از ظهر بیدارمان کند و ما از بدخواب شدن بنالیم و دیگری تشنه ی شنیدن صدای آشنا از پشت گوشی تلفن است.
همیشه شاکی هستیم انگار …
از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم. در جمع از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت ، از تنهایی بغض می کنیم.
تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی مان را گردن غروب جمعه می اندازیم.
شاید بهتر باشد گاهی فکر کنیم تمام زندگیمان معجزه است.
همین که می خوابیم ، بیدار می شویم ، نفس می کشیم.
همین که خورشید طلوع می کند ، مهتاب می تابد ، باران بی منت می بارد و هنوز می شود کسی را دوست داشت.
تمام این ها بهانه ی ساده ای است برای یک لبخند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 23:11  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 14:58  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 20:19  توسط مرتضي دهقاني  | 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است...

پاییز را دوست دارم، به خاطر باران های بی هوا... به خاطر بوی خاک نم خورده

به خاطر تنوع رنگ هایش... به خاطر زرد و سرخ و ارغوانی، کنار سبز تیره و آسمان آبی

به خاطر غروب های آرام و پر از رنگ اش

به خاطر خنکای دلنشین و لباس های نیمه گرم و جیب دار و لحاف و پتو و بخاری

به خاطر برگریزان و خش خش برگ ها زیر پاها

به خاطر شیشه های متنوع ترشی

به خاطر میوه های پاییزه، به خاطر ازگیل ِ رسیده و لبو ی داغ

به خاطر بوی نارنج و لیموترش های درشت و زردرنگش

به خاطر گریپ فوروت ِ سرخ ِ از نیمه دو تا شده و نمک خورده

به خاطر انار و دانه های مقدسِ‏ش... به خاطر ظرف یخ كرده ی انارهای ترش و شیرینِ دان شده و نمک و گلپر خورده

به خاطر بوی دست هایی که نارنگی پوست کنده

به خاطر اسانس ِ پرتقال پخش شده در فضا...

پاییز را دوست دارم، به خاطر شب های طولانی ای که نماز صبح اش قضا نمیشود

به خاطر یلدا و شب طولانی و فال حافظ و لبخند گرمای دل ها...

پاییز را دوست دارم، به خاطر همه ی اینها، به خاطر میانه رو بودنش، که نه سردِ سرد است و نه گرم، که نه اول است و نه آخر...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 21:11  توسط مرتضي دهقاني  | 

تبادل لینک رایگان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 23:17  توسط مرتضي دهقاني  | 

آزارم میدهد دیدن آن منظره كه مادری كودكش را سیلی میزند...

ولی كودك بازهم دامانش را رها نمیكند!

كجاست آن قاضی تا حكم كند كه مادر منبع محبت است یا كودك ...؟!!!

(زنده یاد حسین پناهی)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:31  توسط مرتضي دهقاني  | 

خدای بزرگ
یه چیزی میگم ، نه نگو !
قول بده برای همه بچه های باهوش و با استعداد کشورم شرایط تحصیل رو فراهم کنی. 

مهرتون مبارک

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:13  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:7  توسط مرتضي دهقاني  | 

از کوفی عنان (دبیر کل سابق سازمان ملل و برنده صلح نوبل) پرسیدند:

بهترین خاطره ی شما از دوران تحصیل چه بود؟

او جواب داد: «روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد و برگه ی سفید رنگی را

به تخته سیاه چسباند. در وسط آن لکه‌ای با جوهر سیاه نمایان بود.»

معلم از شاگردان پرسید: «بچه ها در این برگه چه می بینید؟»

همه جواب دادند: «یک لکه سیاه آقا.»

معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت و

سپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کرد و گفت: «بچه های عزیز

چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟»

کوفی عنان می گوید: «از آن روز تلاش کردم اول سفیدی (خوبی‌ها، نکات

مثبت، روشنایی ها و…) را بنگرم.»

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 21:36  توسط مرتضي دهقاني  | 

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !


از گرما می نالیم .

از سرما فرار می کنیم .


در جمع ،

از شلوغی کلافه می شویم

و در خلوت

 از تنهایی بغض می کنیم ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 21:27  توسط مرتضي دهقاني  |