كلاس اول ابتدايي
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 14:58  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 20:19  توسط مرتضي دهقاني  | 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است...

پاییز را دوست دارم، به خاطر باران های بی هوا... به خاطر بوی خاک نم خورده

به خاطر تنوع رنگ هایش... به خاطر زرد و سرخ و ارغوانی، کنار سبز تیره و آسمان آبی

به خاطر غروب های آرام و پر از رنگ اش

به خاطر خنکای دلنشین و لباس های نیمه گرم و جیب دار و لحاف و پتو و بخاری

به خاطر برگریزان و خش خش برگ ها زیر پاها

به خاطر شیشه های متنوع ترشی

به خاطر میوه های پاییزه، به خاطر ازگیل ِ رسیده و لبو ی داغ

به خاطر بوی نارنج و لیموترش های درشت و زردرنگش

به خاطر گریپ فوروت ِ سرخ ِ از نیمه دو تا شده و نمک خورده

به خاطر انار و دانه های مقدسِ‏ش... به خاطر ظرف یخ كرده ی انارهای ترش و شیرینِ دان شده و نمک و گلپر خورده

به خاطر بوی دست هایی که نارنگی پوست کنده

به خاطر اسانس ِ پرتقال پخش شده در فضا...

پاییز را دوست دارم، به خاطر شب های طولانی ای که نماز صبح اش قضا نمیشود

به خاطر یلدا و شب طولانی و فال حافظ و لبخند گرمای دل ها...

پاییز را دوست دارم، به خاطر همه ی اینها، به خاطر میانه رو بودنش، که نه سردِ سرد است و نه گرم، که نه اول است و نه آخر...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 21:11  توسط مرتضي دهقاني  | 

تبادل لینک رایگان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 23:17  توسط مرتضي دهقاني  | 

آزارم میدهد دیدن آن منظره كه مادری كودكش را سیلی میزند...

ولی كودك بازهم دامانش را رها نمیكند!

كجاست آن قاضی تا حكم كند كه مادر منبع محبت است یا كودك ...؟!!!

(زنده یاد حسین پناهی)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:31  توسط مرتضي دهقاني  | 

خدای بزرگ
یه چیزی میگم ، نه نگو !
قول بده برای همه بچه های باهوش و با استعداد کشورم شرایط تحصیل رو فراهم کنی. 

مهرتون مبارک

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:13  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 15:7  توسط مرتضي دهقاني  | 

از کوفی عنان (دبیر کل سابق سازمان ملل و برنده صلح نوبل) پرسیدند:

بهترین خاطره ی شما از دوران تحصیل چه بود؟

او جواب داد: «روزی معلم علوم ما وارد کلاس شد و برگه ی سفید رنگی را

به تخته سیاه چسباند. در وسط آن لکه‌ای با جوهر سیاه نمایان بود.»

معلم از شاگردان پرسید: «بچه ها در این برگه چه می بینید؟»

همه جواب دادند: «یک لکه سیاه آقا.»

معلم با چهره ای اندیشمندانه لحظاتی در مقابل تخته کلاس راه رفت و

سپس با دست خود به اطراف لکه سیاه اشاره کرد و گفت: «بچه های عزیز

چرا این همه سفیدی اطراف لکه سیاه را ندیدید؟»

کوفی عنان می گوید: «از آن روز تلاش کردم اول سفیدی (خوبی‌ها، نکات

مثبت، روشنایی ها و…) را بنگرم.»

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 21:36  توسط مرتضي دهقاني  | 

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !


از گرما می نالیم .

از سرما فرار می کنیم .


در جمع ،

از شلوغی کلافه می شویم

و در خلوت

 از تنهایی بغض می کنیم ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 21:27  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 21:53  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 22:0  توسط مرتضي دهقاني  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 16:29  توسط مرتضي دهقاني  | 

یادش بخیر ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺭﻭﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻮﺩ و ﻫﻤﻪ ﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﻭﻝ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺟﺰ ﻣﻦ،

ﺭﻓﺘﻢ ﭘﯿﺶ ﻣﺪﯾﺮ ﮔﻔﺘﻢ آﻗﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯿﻢ؟؟؟!!!


یادمه یکی از پر استرس ترین لحظات دوران ابتدایی وقتی بود که دیکته تموم میشد

و مبصر دفترها را جمع میکرد میذاشت رو میز معلم؛

ماهم حواسمون به دفترمون بود ببینیم کی نوبت تصحیح کردن دیکته ما میشه،

نوبتمون که میشد همش چشممون به خودکار معلم بود ببینیم غلط داریم یا نه …

قلبمونم تند تند میزد!!!

 

 

شما یادتون نمیاد ما وقتی بچه بودیم اول مهر که کفش نو برام میخریدن

سر کلاس انقدر نیگاش میکردم که دیگه چشمام خسته میشد،

تازه اگه روش یه لک میفتاد با آب دهنم تمیزش میکردم …
انقد که من از کفشم لذت میبردم لیونل مسی از کفش طلاییش لذت نمیبره …

 

 

یک سال پیش، آه؛ وقتی که می شگفت گلهای مدرسه

چشم انتظار بود از پشت پنجره، بابای مدرسه بابای مدرسه

یعنی دعای خیر، یعنی نماز صبح، یعنی کسی که ماند در خانه دلش غم های مدرسه

پدرم که بار ها توی کلاس ما جارو کشید و رفت از اشکهای او باغ شکوفه بود هر جای مدرسه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 21:2  توسط مرتضي دهقاني  | 

 

خداحافظ تابستان.....اما یادت باشد روزهای

 

 

گرمت به سردی گذشت........

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 22:5  توسط مرتضي دهقاني  | 

باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر، ماه مهربان
بوی خورشید پگاه مدرسه
از میان کوچه ها ی خستگی
می گریزم درپناه مدرسه
باز می بینم زشوق بچه ها
اشتیاقی درنگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید
از سرود صبح گاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ برتخته سیاه مدرسه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 20:23  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 15:32  توسط مرتضي دهقاني  | 

هنگامی که می خواستم این مطلب را بنویسم با تعدادی از دانش آموزان حرف زدم و از حال و هوایشان برای نزدیکی به مهر و مدرسه سوال کردم. بیشتر آنها می گفتند دلشان برای مدرسه تنگ شده اما یک هفته که به مدرسه بروند این عشق و علاقه تمام می شود. به نظر من محیط کسل کننده ی مدارس دلیل اساسی این نگاه به مدرسه است. مدارس ما برای بچه های هفت ساله و هفده ساله – دختر و پسر - طرح و برنامه ای یکسان دارد. کلاس و حیاط. در حالی که برای نمونه کودکان به بازی ، نوجوانان به رقابت و فعالیت گروهی و جوانان به شناخت جامعه بیشتر نیاز دارند. مدارس ما با بیست یا سی سال قبل تفاوتی نکرده است. تعدادی دانش آموز در یک کلاس روبروی معلم می نشینند و به حفظ گفته های معلم و نوشته های کتابهای درسی می پردازند. مطالبی که با توجه به رشد علم مشخص نیست در سالهای آینده درست باشد. هر دانش آموز ذوق و استعداد و سرعت یادگیری متفاوت دارد اما ما معلمها با سرعتی یکسان کتابها را می خوانیم و ورق می زنیم....

...........و اینچنین است که اینگونه هستیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 23:10  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 19:55  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 16:13  توسط مرتضي دهقاني  | 

سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسی‌گوی آذری‌زبان، در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان متولد شد. زماني‌كه شهريار براي خواندن درس پزشكي به تهران آمد، همراه با مادرش در خيابان ناصرخسرو كوچه مروي يك اتاق اجاره مي‌كند. آنجا عاشق دختر صاحب خانه مي‌شود. صحبتي بين مادران آن‌ها مطرح مي‌شود و يك حالت نامزدي بوجود مي‌آيد. قرار مي‌شود كه شهريار بعد از ‌اينكه دوره انترني را گذراند و دكتراي پزشكي را گرفت با دختر عروسي كند.شهريار براي گذراندن دوره پزشكي به خارج از تهران رفت و وقتي برگشت متوجه شد، پدر دختر او را به يك سرهنگ داده است و آنها با هم ازدواج كرده‌اند. شهريار دچار ناراحتي روحي شديدي مي‌شود و حتي مدتي هم بستري مي‌شود ودر نهايت اين شكست باعث ميشود پزشكي را رها كند. در اين دوران غزل‌هاي خوب شهريار سروده مي‌شوند.. بعد از‌اينكه دختر ازدواج مي‌كند، شهريار يك روز سيزده بدر براي زنده كردن خاطرات آنجا مي‌رود و دختر هم با شوهر و بچه آنجا مي آيند. استاد شهریار وقتی معشوقه اش رو روز سیزده بدر با همسر وبچه به بغل میبینه

**اين شعر رو براش ميگه :
سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 22:22  توسط مرتضي دهقاني  | 

آن شب نان نداشتیم . قرار شد كه آقا مهدی ، عصر آن روز زودتر بیاید و نان بخرد ؛ چرا كه شب درخانة ما با رزمندگان جلسه داشت .

به هرحال آن شب دیر آمد و نان هم نیاورد . ظاهراً به بچه های تداركات لشگر گفته بود كه آنها با خودشان نان بیاورند .

وقتی او به خانه آمد ، روی دستش پنج شش قرص نان بود . هنوز حرف نزده ، رو كرد به من و گفت : این نان ها مال رزمنده هاست .

به شوخی به او گفتم : من هم همسر رزمنده ام ! او خندید . من آن شب ، نان خرده های شب های قبلی را خوردم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 19:50  توسط مرتضي دهقاني  | 


شخصی از علامه جعفري پرسید; شما به تمامی زبان های زنده ی دنیا مسلط هستید و همه ی آنها

ازجمله انگلیسی و فرانسوی را به صورت روان و بدون لهجه حرف میزنید ولی چرا فارسی را اینگونه

با لهجه غلیظ و بیشتر شبیه به زبان ترکی حرف میزنید؟ ایشان درجواب فرمودند: من میتوانم زبان

فارسي را هم مانند دیگر زبان های دنیا بدون لهجه صحبت کنم اما دلم مي خواهد هر وقت كسي

سخنانم را میشنود بداند كه من آذری هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 22:59  توسط مرتضي دهقاني  | 

فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت
هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر و مرگش را نزدیک کن - طوری که مرد کافر می شنید
زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد .
دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش حاضرمی شد .
مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام حاضر و ظاهر م...ی کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد .
از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :
خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.
من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی !
جهل امریست ذاتی ، که با هیچ روش و منطقی، راهش تغییر نمیکن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 13:47  توسط مرتضي دهقاني  | 

روی پـــــرده ی کعــبه ؛
این آیه حک شده اســت :

نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ

و مـــن . . .
هنــــوز و تا همیشــه
به همین آیــه دلخــوشـــ
ـم :
بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم …..!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 16:43  توسط مرتضي دهقاني  | 

http://asheganeh.ir/
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 16:38  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 23:59  توسط مرتضي دهقاني  | 

 
            چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل
            چاهی عمیق میفتند ..بقیه قورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی
            دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند : چاره ای نیست شما به زودی
            میمیرید ..
            ۲ قورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که
            از گودال بیرون آیند ..اما دائما قورباقه های دیگر به انها میگفتند دست
            از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...به زودی خواهید مرد..
            بالاخره یکی از ۲ قورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و
            مرد..اما قورباقه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت
            ..بقیه قورباقه ها فریاد میزدند که دست از تلاش بردار اما او با توان
            بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد ...
            وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنویدی ..؟؟؟
            معلوم شد که قورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران
            وی را تشویق میکنند .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 23:29  توسط مرتضي دهقاني  | 

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .

*****

...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم،

كه در آن دولت خواموشيهاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

و ندايي كه به من ميگويد :

« گر چه شب تاريك است

« دل قوي دار،

سحر نزديك است

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي،

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

از گريبان تو صبح صادق،

مي گشايد پرو بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

- نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبايي را .

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو !

اشعار : حمید مصدق

رایگان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 18:59  توسط مرتضي دهقاني  | 

به روایت همسر شهید حاج ابراهیم همت:

وقتی به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض مي كرد ، شير برايش درست مي كرد . سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست ، لباس ها را مي شست ، پهن مي كرد ، خشك مي كرد و جمع مي كرد .
آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم : درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كنم ، براي يك ماه ديگر وقت دارم .
نگاهم مي كرد و مي گفت : تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري .
يك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام مي شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 0:39  توسط مرتضي دهقاني  | 

شب عفو است و محتاج دعایم
زعمق دل دعایی کن برایم
اگر امشب به معشوقت رسیدی
خدا را در میان اشک دیدی
کمی هم نزد او یادی زما کن
کمی هم جای ما او را صدا کن
بگو یارب فلانی رو سیاه است
دو دستش خالی و غرق گناه است…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 13:56  توسط مرتضي دهقاني  |