كلاس اول ابتدايي

انسان اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:

اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است!

اگر کم کار کند، میگویند تنبل است!

اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند!

اگر جمعگرا باشد، میگویند بخیل است!

اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است!

اگر زبان آوری کند، میگویند ورّاج و پر گوست!

اگر روزها روزه بگیرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است!

و اگر نکند ، میگویند کافر است و بی دین! 

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.

 پس آنچه باشید که دوست دارید.

شیخ بهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 19:14  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﺷﯿﺨﯽ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻨﺪﯼ : قوي ﺗﺮﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺳﯿﺎﺭﻩ ﮐﺪﺍﻣﻨﺪﯼ؟ 
ﺷﯿﺦ ﻗﺪﺭﻯ ﺑﯿﺎﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻧﺪﯼ ﺳﭙﺲ ﺑﻔﺮﻣﻮﺩ : ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ .ﻣﺮﯾﺪﯼ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ : ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﻭ ﯾﺎ ﺷﯿﺦ؟ ﺷﯿﺦ ﺑﮕﻔﺘﯽ : ﺁﺏ ﻧﯿﺘﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭ ﻧﺎﻥ ﺟﻮﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺩﺍﺭ ﺑﺮﻧﺞ ﺁﺭﺳﻨﯿﮏ ﺩﺍﺭ ﺳﺒﺰﯾﺠﺎﺕ ﺑﺎ ﻓﺎﺿﻼﺏ ؛ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻮﺩ ﺷﯿﻤﯿﺎﯾﯽ ﻭ ﺳﻤﻮﻡ ﺩﻭﺯ ﺑﺎﻻ ﻟﺒﻨﯿﺎﺕ ﺑﺎ ﺭﻭﻏﻦ ﭘﺎﻟﻢ ﮔﻮﺷﺖ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻣﺼﺮﻑ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﻮﺳﯿﺲ ﮐﺎﻟﺒﺎﺱ ﻣﻮﺭﺩ ﺩﺍﺭ ﻣﺮﻍ ﻫﻮﺭﻣﻮﻧﯽ ﺁﻟﻮﺩﮔﯽ ﻫﻮﺍ ﭘﺎﺭﺍﺯﯾﺖ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﺳﻘﻮﻁ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﻭ ﮐﻤﺎﮐﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻧﺪ ﻭ ﺟﻮﮎ ﻫﻤﯽ ﭘﺮﺍﮐﻨﻨﺪ. ﮐﺮﮔﺪﻥ ﻭ ﺍﺳﺐ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ ﺗﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﺗﺮﻛﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 15:14  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 14:46  توسط مرتضي دهقاني  | 

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید! گفتند: «هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.»

پادشاه کنونی و مرد فقیر روزگار قبل روزی با خود اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟

طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: « در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.» محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.

به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست. چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: «امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.» مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 21:12  توسط مرتضي دهقاني  | 


ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم.

به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.

برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 19:35  توسط مرتضي دهقاني  | 

 

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید. 
بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.
پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.
پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم
پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.
اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:
این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.
صبح روز بعد…
همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر 1393ساعت 18:52  توسط مرتضي دهقاني  | 

در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم..
بچه ای بسیار شلوغ میکرد..
خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید..
آن بچه قبول کرد و آرام شد..
قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم...
ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفته ای....
به او گفته ای شکلات میخرم ولی نخریدی!!!
با کمال تعجب بازداشت شدم!!
در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی!!!
آنها با نظر عجیبی به من مینگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه!!!
به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد!!!
آنها گدای یک بسته شکلات نبودند...
آنها نگران بدآموزی بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند او باور نکند!

کتاب چرا عقب مانده ایم ؟/ دکتر علی محمد ایزدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 19:2  توسط مرتضي دهقاني  | 

رضا شاه دستور داده بود درختهای باعمر بالای 10سال را بکارند تا درختها زودتر خود را نشان بدهند.به او گفته بودن،قربان درخت با این سن اگر جابجا بشه نمیگیره گفته بود بگین رضاشاه گفته بگیر میگیره .باورم نمی شد تا این عکس را دیدم و جالبه همه درختها به خاطر دقت عزیزانی که زحمت کشیدند گرفته روح تمامی آن زحمت کشان شاد.

تصویری از تهران قدیم که نشان میدهد 
عده ای در حال کاشت درختان چنار و ساخت خیابان پهلوی (ولی عصر) هستند. در دورنمای تصویر به جز هتل استقلال ، ساختمانی به چشم نمی خورد !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 16:45  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 0:23  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﺑﺮﻧﺞ ﻫﻨﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻗﺎﺷﻖ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ...
ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﺮﮐﯿﻪ ﺍﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭ یه ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ...
ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺍﺳﺮﺍﯾﯿﻠﯽ ﻭ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺮﺯﯾﻠﯽ ﻭ ﺩلستر ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ...
ﺯﯾﺮ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﯿﺎﻩ ﮊﺍﭘﻨﯽ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻘﺮﺍﺭﺕ ﻋﺮﺑﯽ ....
ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﭼﯿﻨﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭيم ....
ﺑﻪايراني ﺑﻮﺩﻧمان ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ ...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 19:16  توسط مرتضي دهقاني  | 

 

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

 

و در ادامه شعرای دیگر در پاسخ حافظ...

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را

فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را......؟؟؟

 

 

عمران بهروز:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

اگر مال پدر دارد سمرقند و بخارا را
اگر پای پدر باشد  کنار و همجوار گور 
نباشد هیچ امید و به ماهی ترک دنیا را
ز سرمستی شوم خاک کف پای سگ کویش 
بسان مرد می بخشم دل و هم جان شیدا را
هر آنکس چیز می بخشد همین جوری نمی بخشد
چه ارزش دارد آن خالش که بخشی جای آن پارا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 19:9  توسط مرتضي دهقاني  | 

mohammad-hossein-shahriar-2.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 21:46  توسط مرتضي دهقاني  | 

جوانى ادعا مى کرد که قبلاً هم زندگى کرده است... و دانشمندان شکاکى که او را تست مى کردند شکست را با تلخى تمام پذیرفتند. این موردى بود که نه قادر به توصیف و توضیح آن بودند و نه مى توانستند آن را تکذیب کنند. 
والدین «شانتى دوى» خانواده اى از طبقه متوسط جامعه بودند که در شهر دهلى هندوستان در آرامش زندگى مى کردند، تا اینکه در سال ،۱۹۲۶ « شانتى» دیده به جهان گشود.. در ابتداى تولد هیچ چیز غیرعادى نبود. اما...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 22:39  توسط مرتضي دهقاني  | 

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟"
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.
یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد کجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 22:19  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 23:36  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﺍﻣـــﺮﻭﺯ ﺑـــﺎ ﻣﺨـــﺎﺑــﺮﺍتـــــ ﺗﻤـــﺎس گرفــتــمـــ . . . 

پرﺳـــﯿﺪﻡ ﭼــﺮﺍ ﻫﻤـــﺶ ﺍﯾﻨﺘـــﺮﻧــﺖ ﻗطـــع و وصـــل ﻣـﮯ ﺷــﻪ ؟

ﮔﻔــــﺖ :

ﺍﮔـــﻪ ﻣــﺎ ﻗطـــع ﻧﮑﻨـــﯿﻢ ﺷــﻤــﺎ ﮐــﮯ ﻣــﯿﺮی ﺩﺳـــﺸﻮﯾﯽ؟

ﮐــــﮯ ﺧـــﺎﻧــﻮﺍﺩﺗـــﻮ ﻣﮯ ﺑـــﯿﻨــﮯ ؟

ﮐﮯ ﺑـــﻪ ﮐــﺎﺭﻭ ﺯﻧـــﺪگیتــــ مـــیرﺳﮯ ؟

ﮐــﺎﻣــﻼ ﻗـــﺎﻧـــﻊ ﺷــﺪﻡ. . .! !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 22:32  توسط مرتضي دهقاني  | 

دختر خانومای عزیز :
علاوه بر یادگیری چگونگی کار با
وایرلس
وای فای
وایبر
و وایمکس ،
کمی شیوه کار با
وای تکس
رو هم یاد بگیرید...
پس فردا شوهر کردید به دردتون میخوره!

 

ز دست "لاین" و "وایبر" هر دو فریاد!
که ما را بد رقم کردند معتاد!
امان از "واتساپ" و "بی تالک" و "تانگو"
"اینستاگرام" که دیگر کرده بیداد..
چنان درگیر دنیای مجازیم
که دنیای حقیقی رفت از یاد
چه شد آن گوشیای ساده ی قبل؟
"اریکسون" ، "موتورلا" روحتان شاد!
ز "نوکیا" و آن "یازده دو صفرش"
گرفته تا به "شصت و شیش، هشتاد"!
چو آمد "اندرویید" و "سیم بی ان" رفت
برفت از دست دیگر، وقته آزاد..
چنان درگیر "استاتوس" و "پستیم"
که در "پیس" و "کپی" گشتیم استاد!
مدیر خانه و شغلم کمم بود!
مدیر این گروهم گشت مازاد!!!!
از آن روزی که گوشی گشت تعویض!
شدم بنده پنیر و همسرم کارد!!
اگر چه صد فرند " اد کرده" مارا
"بلاک" زندگی گشتیم: ای داد ..
خودم دانم نصیحت کار من نیست
"که خرما خورده را منع است ایراد"
تلف کردم همه وقتم به این شعر
"گروپی" تازه آن سو گشت ایجاد
هزاران "پی ام" ناخوانده را من
کنون باید بخوانم: اوه.. مای گاد...!!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 21:59  توسط مرتضي دهقاني  | 

گاهی وقت ها دادن شانس دوباره به کسی، مثل یه گلوله ی اضافه ست 


برای اینکه بار اول نتونسته تو رو خوب هدف بگيره


"آل پاچینو"

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 16:11  توسط مرتضي دهقاني  | 

این جمله ی آل پاچینو رو باید قاب طلا گرفت :

 

 

(( ﺑﻌﻀﻰ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﺟﺮ ﻭ ﺑﺤﺚ ﮐﺮﺩﻥ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ

ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺣﺠﻢ ﻭﺳﻴﻊ ﺑﻰ ﻋﻘﻠﻰ

ﻭ ﻧﻔﻬﻤﻰ ﭼﻄﻮﺭ ﺗﻮﻯ ﮐﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﻮﭼﮑﻰ ﺟﺎ ﺷﺪﻩ؟))

 

" ﺁﻝ ﭘﺎﭼﯿﻨﻮ "

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت 23:28  توسط مرتضي دهقاني  | 

رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت:

 

چون حق تعالى زمين را بيافريد بلرزيد. كوه را بيافريد تا وى را فروگرفت.

ملائك گفتند: هيچ چيز نيافريد حق تعالى قویتر از كوه. پس آهن را بيافريد تا كوه را ببريد.

گفتند: آهن قویتر است. آتش را بيافريد تا آهن را بگداخت. پس آب را بيافريد تا آتش را بكشت. پس باد را بفرمود تا آب را بر جاى بداشت.

پس ملائك خلاف كردند و گفتند: بپرسيم از حق تعالى كه چيست از آفريده ‏هاى تو كه هيچ چيز از آن قویتر نيست؟

گفت: آدمى كه صدقه بدهد به دست راست، كه دست چپ وى خبر ندارد. هيچ آفريده‏ اى قویتر از وى نيست و نيافريده‏ ام‏.

عرفان اسلامى، ج‏13

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 18:50  توسط مرتضي دهقاني  | 

هیچ وقت کسی را شماتت نکنید. هر کس گرفتاری پیدا کرد، حق ندارید قضاوت کنید. نگویید که «فلانی که این پشامد برایش اتفاق افتاد به خاطر این است که فلان کار را کرده است.» ما چه می دانیم؟ ما حق نداریم چیزی بگوییم.
در قیامت از ما سوال می کنند و می گویند: «چنین چیزی نبوده و شما اشتباه کردی، و ما او را به خاطر اینکه بنده ی خوبی بود گرفتار کردیم، شما چه حقی داشتی که چنین حرفی زدی؟» باید جواب بدهی.
حتی به دلمان هم نباید خطور بدهیم که فلانی چون آن کار را کرد این پیشامد برایش شد. برخی خطورات قلبی هم نوشته می شود ولو به کسی هم چیزی نگفتی، اما همین که در قلبت خطور دادی ، آن را می نویسند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 18:44  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 15:44  توسط مرتضي دهقاني  | 

بی شک بالاترین و والاترین عنصری که در موجودیت هر جامعه دخالت اساسی دارد ، فرهنگ آن جامعه است .اساساً فرهنگ هر جامعه هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل میدهد.

 و چه بسا افرادی هستند که به این هویت جان تازه ای میدهند تا این فرهنگ که خمیر مایه آن جامعه است در اذهان همیشه ماندگار باشد.

 باخبر شدیم مرحوم آقای عارف جور کش روز جمعه 93/9/7در حین انجام  کار انساندوستانه و قهرمانانه برای کمک به ماشین آتش گرفته در اتوبان شهید کسایی تبریزجان به جان آفرین تسلیم گفتند.

 عارف عزیزتمام چورسیهااز این عمل پهلوانانه شما بر خود می بالدو فداکاری شما تادنیا هست برای شادی روحت در زبانها خواهد ماند و  برای همه عزیزان و دوستانت و همه کسانی که  دلاوری شما راشنیده باشندچهره ماندگاری تا ابداز شما به یادگار خواهند گذاشت.

 وبلاگ چورس به نوبه خود و از طرف اهالی چورس این مصیبت بزرگ را به خانواده داغدارش تسلیت و از خداوند متعال طلب مغفرت برای آن مرحوم مسالت می نماید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 21:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

عاشق که باشی رفتن نمی دانی....
می مانی...
سر حرفت می مانی....
که گفته بودی : تا ته دنیا کنارش می مانی ....!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 21:17  توسط مرتضي دهقاني  | 

از تصادف جان سالم به در برده بود و مي گفت

زندگي اش را مديون ماشين مدل بالايش است

و خــــــــــــــــــــــــدا همچنان لبخند ميزد. . .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1393ساعت 21:12  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 21:43  توسط مرتضي دهقاني  | 

پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.
پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید ، ولی فکر نمی کنم بابام بخواهد من این کار را بکنم.

کشاورز با اصرار گفت : آه بیا برویم پسرم.

بالاخره پسر موافقت کرد و گفت: بسیار خوب ، باشد ، ولی بابام دوست ندارد. 

بعد از شام صمیمانه ، پسر از میزبانش تشکر کرد و گفت : حالا حالم خیلی بهتر شده ، اما می دانم بابام واقعا عصبانی خواهد شد. 

همسایه گفت : من فکر نمی کنم ، راستی بابات کجاست؟

"او زیر واگن است."

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 18:59  توسط مرتضي دهقاني  | 

با دیدن اين عکس چی از ذهنتون گذشت؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 10:59  توسط مرتضي دهقاني  | 

ایسته میره م یار آغلاسین،چال تاری قوی تار آغلاسین
گول اویناسین خارآغلاسین،بوغازگولسون دارآغلاسین!
قوی یئره غم پیاله سین ،سیل گوزونون شلا له سین
آل گونشین حواله سین، شاخ قارا قوی قار آغلاسین
یارنه دن آغلاسین گرک؟،بویون بوکولسون آی فلک
دویونجا قویمادین گولک،سیخ ناری قوی نار آغلاسین
خزان یئلی اسن زامان،شخته آمان کسن زامان
یار یاریلان کوسن زامان،کیمسه کیمیم وار آغلاسین
توزدی دوماندی فیرتانا،اود یاغیلیب گولوستانا
دؤندر اوزون شبستانا ،ساغره یالوار آغلاسین
صبحه تیکیلدی گؤزلریم،داغلاری آشدی سؤزلریم
گیزلین آلوودی کؤزلریم، نی اؤلدی نیزار آغلاسین
ساقی گتیر قدح لرین،سرخوش اولاق درین درین
سئوگی توتا کینین یئرین،کین اؤزی زارزار آغلاسین
دریالارا اوزان آراز،جوم درینه قالما دیاز
مرکّب اول سؤزلری یا ز،داغ دا بولاق لار آغلاسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 19:45  توسط مرتضي دهقاني  | 

همگی در کمال تعجب ((این دیگه چیه))

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 23:15  توسط مرتضي دهقاني  |