كلاس اول ابتدايي

نان حلال خیلی خیلی خوب است. 
من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم،
مثل آقا تقی. آقاتقی یک ماست‌بندی دارد.
او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت می‌دهد
تا آبی که در شیرها می‌ریزد، حلال باشد. آقا تقی می‌گوید: 
آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد
تا فردا که سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد .دایی من کارمند یک شرکت است. او می‌گوید:
تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمی‌گیرم. 
آدم باید دنبال نان حلال باشد.
دایی‌ام می‌گوید: من ارباب رجوع را مجبور می‌کنم قسم بخورد که راضی است 
و بعد رشوه می‌گیرم! داییم می‌گوید : تا پول آدم حلال نباشد، برکت نمی‌کند.
پول حرام بی‌برکت است.ولی پدرم یک معلم است و من فکر می‌کنم پولش حرام است؛ چون هیچ‌وقت برکت ندارد و همیشه وسط برج کم می‌آورد. 
تازه یارانه‌ها را خرج می‌کند و پول آب و برق و گاز را نداریم که بدهیم. 
ماه قبل، برق ما را قطع کردند، چون پولش را نداده بودیم. 
دیشب می‌خواستم به پدرم بگویم:کاش دنبال یک لقمه نان حلال بودی!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ساعت 20:15  توسط مرتضي دهقاني  | 

با کسی که خوبیهایت را می پوشاند و عیبهایت را آشکار می سازد برادری مکن.
.
امام علی علیه السلام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:31  توسط مرتضي دهقاني  | 

روزهــــــــــا میگذرنـــــد
و من هر روز...
دنیا را بیشتر میشناسم
عاقل تر می شوم
و محتاط تر
دیگر کمتر رویا میبافم
دیرتر آدمها را باور میکنم
کمتر از زشتیها تعجب میکنم
بیشتر احساساتم را نادیده میگیرم
روزهــــا میگذرنــــــد
و من هر روز...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 22:48  توسط مرتضي دهقاني  | 

تصور کن یک روز صبح که از خواب بیدار میشی
ببینی به جز خودت هیچ کس توی دنیا نیست
و تو صاحب تمام ثروت زمین هستی 
اون روز چه لباسی می پوشی؟ 
چه طلایی به خودت آویزون می کنی؟ 
با چه ماشینی گردش می کنی؟

کدوم خونه رو برای زندگی انتخاب می کنی؟ 
شاید یک نصفه روز از هیجان این همه ثروت به وجد بیای
اما کم کم می فهمی حقیقت چیه.

وقتی هیچ کس نیست که احساستو باهاش تقسیم کنی
لباس جدیدتو ببینه
برای ماشینت ذوق کنه، باهات بیاد گردش
کنارت غذا بخوره، همه این داشته هات برات پوچه .
دیگه رانندگی با وانت یا پورشه برات فرقی نداره...
خونه دو هزار متری با 45 متری برات یکی میشه.

طلای 24 عیار توی گردنت خوشحالت نمی کنه.. 
همه اسباب شادی هست اما هیچ کدومشون شادت نمی کنه
چون کسی نیست که شادیتو باهاش تقسیم کنی.
اون وقته که می بینی چقدر وجود آدم ها با ارزشه
چقدر هر چیزی هر چند کوچیک و ناقص با دیگران بزرگ و با ارزشه.
شاید حاضر باشی همه دنیا رو بدی اما دوباره آدم ها کنارت باشند......

ما با احساس زنده هستیم نه با اموال

قدر همدیگه رو بدونیم ...


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 22:34  توسط مرتضي دهقاني  | 

آموزگار :آقای حسن بزازی

148d_تصویر۲۲۷۶_[640x480].jpg

bn17_تصویر۲۲۷۱_[640x480].jpg

6mxr_تصویر۲۲۷۲_[640x480].jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

zojf_تصویر۲۲۶۹_[640x480].jpg

dmqz_تصویر۲۲۶۷_[640x480].jpg

117i_تصویر۲۲۶۶_[640x480].jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:30  توسط مرتضي دهقاني  | 

aumm_تصویر۲۲۶۵_[640x480].jpg

ojo9_تصویر۲۲۶۴_[640x480].jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:53  توسط مرتضي دهقاني  | 

مبلغ مرد مسلمانی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن.
عمرش را گذاشته بود روی این کار!
تعریف می کرد که روزی سوار تاکسی می شودو کرایه را می پردازد .
راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد .
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی …
گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .
پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم .
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم .
فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم
در حالی که داشتم
تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم…!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:12  توسط مرتضي دهقاني  | 



ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»

به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. 
آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. 
در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.

گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»
در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»

گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
گفتم: «بگو چقدر؟»
گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
گفت: «یا علی.»

با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. 
در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. 

سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»
گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»
نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.
گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»

واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. 

بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. 
جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

72s0_img_۲۰۱۶۰۲۰۴_۱۶۱۹۰۶_[640x480].jpg

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 21:17  توسط مرتضي دهقاني  | 

در سال قحطی ، صاحبدلی پریشان حال ، غلامی را دید که بسیار شادمان بود .
پرسید : چطور در چنین وضعیتی شادمانی می کنی ؟!
گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی
که برای او کار میکنم روزی مرا می دهد .
صاحبدل به خود گفت :
شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد ؛
و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزگارم هستم ...!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:48  توسط مرتضي دهقاني  | 

پولدار که باشی برف بهانه ای میشود
برای لباس نو خریدن...
با دوستان به اسکی رفتن...
تفریح کردن و از زندگی لذت بردن... 
اما خدا نکند فقیر باشی و برف ببارد 
از بیکار شدن پدر کارگرت بگیر تا غم پاره بودن کفشهایت و چکه کردن سقف خانه ات... 
ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﭘﻮﻝ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻛﻨﺪ برف ﻧﻌﻤﺖ ﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﻋﺬﺍﺏ؟
« حسین پناهی »

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:8  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 8:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 21:23  توسط مرتضي دهقاني  | 

از افلاطون پرسیدند:شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟
پاسخ داد:
'از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله می کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود!

ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می گذارد،سپس برای بازپس گرفتن سلامتی از دست رفته پول خود را خرج می کند.
طوری زندگی می کند که گویی هرگز نخواهد مرد و بعد طوری میمیرد که گویی هرگز زندگی نکرده است!

آنقدر به آینده فکر می کند که متوجه ازدست رفتن امروز خود نیست ،
در حالی که زندگی گذشته یا آینده نیست، 
بلکه زندگی همین حالاست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

v91_تصویر۲۲۶۲_[640x480].jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:25  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:38  توسط مرتضي دهقاني  | 

مرحوم میرزا اسماعیل دولابی :
♥•٠·˙ 
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻭﺍﺭﺩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﯿﭻ ﺁﺩﻣﯽ ﻧﺸﻮ ﻭ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭﺵ ﻧﮑﻦ ، 
ﺣﺘﯽ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﯾﻨﺖ ...!
ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﻞ ﺑﺰﻧﯽ ،
ﺣﺪﺍﻗﻞ ﯾﻪ ﮐﺮﻡ ﺗﻮﺵ ﭘﯿﺪﺍ می کنی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 20:16  توسط مرتضي دهقاني  | 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم کهدردهايش را در خود نگاه ميدارد…و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.فرشتگان چشم به لب هايش دوختند،گنجشک هيچ نگفت و…خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام.تو همان را هم از من گرفتي.اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟و سنگيني بغضي راه کلامش بست…سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تواز کمين مار پر گشودي.گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته بهدشمني ام برخاستي!اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چيزي درونش فرو ريخت , هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 19:57  توسط مرتضي دهقاني  | 

yx3b_تصویر۲۲۵۱_[640x480].jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:11  توسط مرتضي دهقاني  | 

""ﺍﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ"":

ﭼﻪ ﺍﻳﺪﻩ ی ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩﻩ، ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺍﻱ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ!
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﺻﺖ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﺴﺖ...
اما ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ؛ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻳﮏ ﺩﺍﻳﺮﻩ ﻧﻤﻲ ﭼﺮﺧﺪ!
ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺧﻄﻲ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﻣﻲ ﺩﻭﺩ
ﻭ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،
ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ،
ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ...
ﺍﻳﺪﻩ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﺩﺍﻳﺮﻩ، ﺍﻳﺪﻩ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﻱ ﻓﺮﻳﺒﮑﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ!
ﺳﺎﻋﺖ ﺧﻮﺏ، ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺍﺳﺖ!
ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻳﺎﺩﺁﻭﺭﻱ ﻣﻴﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩﺩ.
ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،
ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻫﻤﻪ ﺩﮐﻮﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺘﻮﻧﻬﺎ،
ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﻲ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺷﻦ ﺑﺮﻳﺰﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﺨﻠﻴﻪ ﺍﺵ ﺑﻪ
ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺘﻮﺳﻂ ﻋﻤﺮ ﻳﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻃﻮﻝ ﺑﮑﺸﺪ...!
ﺗﺎ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺮﻭﻳﺶ ﻣﻲ ﺍﻳﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﻴﺎﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻥ، «ﺧﻂ» ﺍﺳﺖ ﻧﻪ «ﺩﺍﻳﺮﻩ »!
و ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻲ ﮔﺮﺩد...!

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 20:12  توسط مرتضي دهقاني  | 


درخت جوانی نزد درخت پیری رفت و گفت: «خبر داری که چیزی آمده که ما را می‌بُرد و از پایمان می‌اندازد؟»
درخت پیر گفت: «برو ببین از ما هم چیزی همراه او هست؟»
درخت جوان رفت و دید سری از آهن و دسته‌ای از چوب دارد. پس نزد درخت پیر برگشت و گفت: «سرش آهن و تنه‌اش چوب است.»
درخت پیر آهی کشید و گفت: «از ماست که بر ماست.»

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 20:10  توسط مرتضي دهقاني  | 

تخم مرغ صنعتی خوراکی ساخت چین


خدا به دادمون برسه....

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 16:50  توسط مرتضي دهقاني  | 

آموزگار: آقای جواد تقی لو

4nj8_تصویر۲۲۴۸_[640x480].jpg

6d4h_تصویر۲۲۵۰_[640x480].jpgh7oo_تصویر۲۲۴۳_[640x480].jpg

بقیه ی عکسها در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:55  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 21:54  توسط مرتضي دهقاني  | 

روزی زنی با شوهرش غذا میخورد. فقیری درب خانه را زد. زن بلند شد و دید که فقیر است. غذایی برداشت تا به او بدهد.
شوهرش گفت: کیست ،؟
زن جواب داد: فقیر است برایش غذا میبرم.
شوهرش مانع شد تا اینکه جر و بحث شان بالا گرفت و کارشان به طلاق کشید.
سالیان سال گذشت و زن شوهر دیگری گرفت. روزی با شوهر دومش غذا میخورد
که فقیری در خانه را زد، مرد در را باز کرد. دید که فقیری است که نیاز به غذا دارد. به خانه برگشت و گفت: ای زن غذایی برای فقیر ببر.
زن فورا بلند شد و غذا را برد
اما . . .
زن با چشمانی پر از اشک برگشت.
شوهرش گفت چه شده ای زن.
زن گفت: این فقیر که در خانه آمده شوهر قبلی من است.
مرد زنش را در آغوش گرفت و سپس رو به او کرد و گفت.: من هم همان فقیری هستم که آن روز به در خانه شوهرت آمدم.
...
هیچگاه زمان به یک حال نیست، پس هرگز نباید کبر و غرور را به خود راه داد !

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 19:14  توسط مرتضي دهقاني  | 

 

 

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!

اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …

و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند  و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید  سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند …

مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال  دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .

او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد…

پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم …

پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود .

مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه  اجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار …

تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!

سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!

و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده  و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…!

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 11:18  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 19:30  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:8  توسط مرتضي دهقاني  |