كلاس اول ابتدايي

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:45  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:29  توسط مرتضي دهقاني  | 

......داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن
موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قداّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم. 
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود. 
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود. 
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد. 
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. 
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: 
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد. 
یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. 
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم. 
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند. 
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. 
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. 
من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. 
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت. 
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. 
من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد. 
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم. 
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد. 
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت: 
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:32  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:25  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:49  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ساعت 1:14  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 17:10  توسط مرتضي دهقاني  | 

روزی دوست قدیمی بایزید بسطامی عارف بزرگ را در نماز عید فطر دید ...
پس از احوالپرسی و خوش و بش از بایزید پرسید :
شیخ ؟! ما همکلاس و هم مکتب بودیم ؛ هر آنچه تو خواندی من هم خواندم ...
استادمان نیز یکی بود ، حال تو چگونه به این مقام رسیدی ؟
و من چرا مثل تو نشدم ؟؟ ...
بایزید گفت : تو هر چه شنیدی ؛ اندوختی و من هر چه خواندم ؛ عمل کردم ...
" به عمل کار بر آید ، به سخندانی نیست " ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:55  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:28  توسط مرتضي دهقاني  | 

یک تحویلدار بانک میگفت
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه .
ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!
ﮔﻔﺖ: حالا چون من بچه ام اینو میگی، ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !

رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧج دیدﻩ ای داشت، 
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...

ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ...

ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !
.
.
.
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ!
ﭘــﺪﺭ است که ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭد ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳش ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳش ﻣﻲ ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨد...



سلامتی همه پدرهای درقیدحیات و شادی روح پدرهای سفر کرده صلوات...

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت 18:28  توسط مرتضي دهقاني  | 

کوچه های قدیمی را باریک میساختند
تا آدم ها به هم نزدیک تر شوند........
حتی در یک گذر 
.
اما اکنون چقدر آواره ایم در اینهمه اتوبان سرد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:34  توسط مرتضي دهقاني  | 

کمی طولانیه ولی به خوندنش می ارزه

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست. البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس، روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:14  توسط مرتضي دهقاني  | 

استاد شهریار شبی در مجلسی شعری سرودند با مطلع (بیت اول ) زیر :

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم 
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم...

خانم جوانی در مجلس حضور داشت و گفت استاد شعر بسیار زیبایی بود و من مبهوت شدم ولی در عجبم چگونه فی البداهه همچین شعری سرودید ؟ مطمئن هستید این شعر را از قبل آماده نکرده بودید ؟استاد فرمود : اسم شما چیست ؟ گفت : اسمم غزال است و شیفته شعرهایتان استاد مکثی کرد و گفت :

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم 
این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

شهریارا غزلت خوانده غزالی زیبا
بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم...‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:44  توسط مرتضي دهقاني  | 

انسانها آفریده شده اند؛
که عشق بورزند و به آنها عشق ورزیده شود....!!!
اشیاء ساخته شده اند؛
که مورد استفاده قرار بگیرند...!!!

دلیل آشفتگی های دنیا این است؛ که به اشیاء عشق ورزیده می شود
و انسانها مورد استفاده قرار میگیرند...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:0  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 7:54  توسط مرتضي دهقاني  | 

راوندى روايت کرده است که يکى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح کرد به زوجه خود گفت: که بعضى را بپزيد و بعضى بريان کنيد شايد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم ما را مُشرف گرداند و امشب در خانه ما افطار کند و به سوى مسجد رفت و دو طفل خُرد داشت چون ديدند که پدر ايشان بزغاله را کشت يکى به ديگرى گفت: بيا تو را ذبح کنم و کارد را گرفت و او را ذبح کرد. مادر که آن حال را مشاهده کرد فرياد کرد و آن پسر ديگر از ترس گريخت و از غرفه به زير افتاد و مُرد. آن زن مؤمنه هر دو طفل مرده خود را پنهان کرد و طعام را براى قدوم حضرت مهيا کرد؛ چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئيل فرود آمد و گفت: يا رسول اللّه! بفرما که پسرهايش را حاضر گرداند؛ چون پدر به طلب پسرها بيرون رفت مادر ايشان گفت حاضر نيستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت: حاضر نيستند. حضرت فرمود: که البته بايد حاضر شوند و باز پدر بيرون آمد و مبالغه کرد مادر او را بر حقيقت مطلع گردانيد و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر کرد حضرت دعا کرد و خدا هر دو را زنده کرد و عمر بسيار کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:38  توسط مرتضي دهقاني  | 

(فضيل بن عياض ) گويد: روزي شخص پريشاني قدري ريسمان كه عيالش بافته بود به بازار برد تا با فروش آن، از گرسنگي نجات پيدا كنند. ريسمان را به يك درهم فروخت و خواست ناني تهيه كند كه در اين هنگام، دو نفر را مشاهده كرد كه به سبب يك درهم با يكديگر نزاع مي كنند و سر و صورت يكديگر را مجروح نموده، و به نزاع خويش هم ادامه مي دهند.
آن شخص جلو آمد و گفت: يك درهم را بگيريد تا نزاع شما تمام شود و اين كار را كرد و بين آنان را اصلاح نمود و باز با تهي دستي به منزل رهسپار گشت و داستان را براي همسرش نقل كرد، او نيز خشنود گشت.
آنگاه زن اطراف خانه را جستجو كرد و لباس كهنه اي را پيدا نمود و به شوهر خود داد تا بفروشد و غذايي تهيه كند.
مرد لباس كهنه را به بازار آورد و كسي از او نخريد، لكن ديد مردي ماهي گنديده اي در دست دارد گفت: بيا معامله و معاوضه كنيم، ماهي فروش قبول كرد. لباس كهنه را داد و ماهي فاسد را گرفت و به منزل آمد.
زن مشغول آماده كردن ماهي شد كه ناگهان چيزي قيمتي در شكم ماهي يافت و به شوهر داد تا به بازار ببرد و بفروشد.
آن را به بازار آورد به قيمت خوبي (دوازده بدره ) فروخت و به منزل مراجعت كرد. چون وارد خانه شد فقيري بر در آواز داد: از آنچه خداي به شما داده مرا عنايت كنيد. آن مرد همه پولها را نزد فقير گذاشت و گفت: هر چه مي خواهي بردار، فقير برداشت چند قدم برنداشت كه مراجعت نمود و گفت:
من فقير نيستم، فرستاده خدايم، خواستم اعلان كنم كه اين پاداش احسان شماست كه ميان آن دو نفر را اصلاح و سازش داديد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:32  توسط مرتضي دهقاني  | 


آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود، پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد. آبراهام پس از سالها تلاش،به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.
اولین سخنرانی او در مجلس سنای بدین صورت گذشت: نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند. یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:
آبراهام!حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!!!
 آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد : من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت.
چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم.
آقایان نماینده بنده در اینجا اعلام می کنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم.با این حال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام.پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود.یکی ازاقدامات مهم او خاتمه بخشیدن به تاریخ برده داری بود.
ودرپایان جمله معروف:
عیار واقعی ثروت مااین است که اگر پولمان راگم کنیم،
 "چقدر می ارزیم"

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:33  توسط مرتضي دهقاني  | 

معلم ای فروغ آسمانی

معلم ای چراغ زندگانی

تو نوری تابناکی بی قرینی

حبیبی ، صادقی ، صافی ، امینی

همیشه جاری و پاینده باشی

همی از نور حق آکنده باشی

گل بی خار بستان وجودی

طراوت بخش و جاری همچو رودی

ضمن تبریک روزمعلم
عرض ادب واحترام ویژه دارم خدمت استادان بزرگواری که درطول دوران تحصیل  برای تربیت بنده متحمل زحمت شدندو الفبای زندگی رابرایم آموخته اند دورادوردستشان رامی بوسم.
 برحسب وظیفه و ادب اسامی آموزگاران دوره ی ابتدایی رادر ذیل آورده تا یادی کرده باشم از کسانی که مهربانی،دوستی وزندگی کردن رابرایم یاددادندو
ازخداوند متعال برای عزیزانی که در قید حیات هستند آرزوی سلامتی و طول عمروبرای آنهایی که اسیرخاک هستندطلب مغفرت می نمایم.معلم عزیزم بازهم روزت مبارک. 

 

معلم کلاس اول:مرحومه خانم فریده صدری

معلم کلاس دوم : آقای حسین افشاری

معلم کلاس سوم:آقای الهوردی دلاوری

معلم کلاس چهارم:خانم سکینه آقاجانزاده

معلم کلاس پنجم:آقای نظر آهنگری

مدیر مدرسه دوسال اول:آقای اردشیر دهقانی

مدیر در سه سال آخر:مرحوم آقای تابانفر

              

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:33  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:36  توسط مرتضي دهقاني  | 

نفر سمت راست دهقان فداکار همون ریز علی خواجوی که همه میشناسیمش و توی کتابای دبستانمون باهاش آشنا شدیم

نفر سمت چپ: پدر حسین فهمیده که اونم خوب میشناسیم و با فداکاری پسرش همه آشنا هستیم

اما نفر وسط رو کی میشناسه ؟

ایشون حسن امیدزاده ، معلم فداکاری هست که در سال 76 برای نجات ۳۰ دانش آموز گرفتار در آتش سوزی مدرسه روستای "بیجارسر شفت" خود را به شعله های آتش زد و از ناحیه سر و صورت دچار سوختگی شدید شد

ایشون پس از ۱۵ سال تحمل درد و رنج ناشی از سوختگی شدید در بیمارستان فومن جان به جان آفرین تسلیم کرد


روحــش شـاد و یــادش گــرامی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:28  توسط مرتضي دهقاني  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:57  توسط مرتضي دهقاني  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:31  توسط مرتضي دهقاني  | 

برو تو آشپزخونه
یه لیوان بردار !
بوسش کن
نازش کن
حالا بندازش زمین ...
چی شد !!!
شکست ؟؟؟
حالا برو ازش معذرت خواهی کن
برو بگو ببخشید که شکستمت
چی شد !!!
اون لیوان درست شد ؟؟؟
گرفتی چی میگم !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:25  توسط مرتضي دهقاني  | 


خانه های قدیمی را دوست دارم
چایی همیشه دم است
روی سماور
توی قوری
در خانه همیشه باز است
مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد
غذاها ساده و خانگی است
بویش نیازی به هود ندارد
عطرش تا هفت خانه می رود
کسی نان خشکه ندارد
نان برکت سفره است
مهمان ناخوانده آب خورشت را زیاد می کند
دلخوری ها مشاوره نمی خواهد
دوستی ها حساب و کتاب ندارد
سلام ها اینقدر معنا ندارد
سلام گرگی وجود ندارد
افسردگی بیماری نایابی است ...

خانه های قدیمی را دوست دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:8  توسط مرتضي دهقاني  | 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:32  توسط مرتضي دهقاني  | 


یه روز یه ترکه :
.
.
اولین دانشگاه بین المللی 7 زبانه دنیا رو داشته (ربع رشیدی)...
یه روز یه ترکه بنیان‌گذار منطق فازی و استاد دانشگاه برکلی در کالیفرنیا شد...
یه روز یه ترکه برای اولین بار در ایران موفق به انجام جراحی قلب باز شد...
یه روز یه ترکه اولین عمل پیوند کلیه را انجام داد...
یه روز یه ترکه پر افتخارترین ورزشکار ایرانی در بازیهای المپیک شد...
یه روز یه ترکه بزرگ‌ترین تولیدكننده و صادركننده فرش دستبـافت كشور شد...
یه روز یه ترکه یه بوئینگ ۷۲۷ بدون چرخ دماغه رو به سلامت فرود آورد...
یه روز یه ترکه تو سرمای زمستان، لباساشو به خاطر نجات جان سرنشینان یک قطار در آورد...
یه روز یه ترکه برای اولین بار در ایران مدرسه ای برای کر و لال ها بنیانگذاری کرد...
یه روز یه ترکه شهریار بود...
یه روز یه ترکه ستار خان بود...
یه روز یه ترکه باقر خان بود...
یه روز یه ترکه مرد بود...
یه روز یه ترکه با غیرت بود...
یه روز یه ترکه ایرانی بود..
به سلامتی همه ترکها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:36  توسط مرتضي دهقاني  |