كلاس اول ابتدايي

قصه ی انسان قصه ی یک دل است

و یک نردبان

قصه ی بالا رفتن

قصه ی هزار راه و یک نشانی

قصه ی پله پله تا خدا...

قصه ی انسان

قصه ی پیله است و پروانه

قصه ی تنیدن و شکافتن

من اما هنوز

اول قصه ام

ایستاده روی اولین پله

نشانی گم کرده

با دو بال ناتمام و یک آسمان

خدایا دست دلم را میگیری؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 0:51  توسط مرتضي دهقاني  | 

کوچه ها را بلد شدم!!

رنگهای چراغ راهنما ، جدول ضرب ...

دیگر در راه هیچ مدرسه ای ، گم نمیشوم!!

اما...

گاهی میان آدمها گم میشوم

آدمها را بلد نیستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 23:30  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﺧﺪﺍﯾﺎ...

ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺷﮑﺮ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ

ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﺻﺒﺤﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ سلام ﺑﻪ ﺗﻮ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ

ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﮔﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻦ

ﺑﻪ ﺷﺎﻧﺲ ﻧﺴﺒﺘﺶ ﺩﺍﺩﻡ!

ﺑﺎﺑﺖ ﻫﺮ ﮔﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﮐﻮﺭ ﺷﺪ

ﻭ ﻣﻘﺼﺮ ﺭﺍ ﺗﻮ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ!

ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 21:40  توسط مرتضي دهقاني  | 

این عکس خیلی حرف ها برای گفتن داره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 15:43  توسط مرتضي دهقاني  | 



تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 15:28  توسط مرتضي دهقاني  | 

عکس
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 15:24  توسط مرتضي دهقاني  | 




پرسیدم... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را .. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان در توست کسی را که دوست داری، دوستت ندارد کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری اما کسی که تو دوستش داری، و اوهم دوستت دارد؛ به رسم و آئين زندگانی به هم نمی رسند. و اين رنج است؛ زندگی يعنی اين.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 0:0  توسط مرتضي دهقاني  | 

پسری که میخواست مادرش را در آسایشگاه

سالمندان بگذارد

...

...

ﻣﺎﺩﺭﺵ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ...
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﯽ؟
ﮔﻔﺖ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ
ﮔﻔﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ
مادر ﮔﻔﺖ مثل اينكه ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ بیماری رو ﺩﺍﺭﯼ
ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ؟
مادر ﮔﻔﺖ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﮐﺮﺩﻡ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ...
کمر ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ...
ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﻓﮑر...
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ
ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ نمیاد.

***سلامتی همه ی مادرا مخصوصا مادر عزیز وبزرگوارخودم و وخودت***

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 21:40  توسط مرتضي دهقاني  | 





جماعتي از بهلول سؤال کردند که:

مي تواني بگويي زندگي آدميان مانند چيست؟

بهلول در جوابشان گفت:

زندگي مردم مانند نردبان دو طرفه است،

که از يک طرفش سن آنها بالا مي رود

و از طرف ديگر زندگي آنها پائين مي آيد.!







**وجه تشابه



شخص ثروتمندي خواست بهلول را در ميان جمعي به مسخره بگيرد.

به بهلول گفت: هيچ شباهتي بين من و تو هست؟

بهلول گفت: البته که هست.

مرد ثروتمند گفت: چه چيز ما به همديگر شبيه است، بگو!

بهلول جواب داد: دو چيز ما شبيه يکديگر است،

يکي جيب من و کله تو که هر دو خالي است

و ديگري جيب تو و کله من که هر دو پر است.!

تشييع جنازه قاضي

قاضي شهر فوت كرد و جمعيت انبوهي به
تشييع آمده بودند . كسي بهلول را گفت: زمان
تشييع جنازه بهتر است آدم در جلوي تابوت قرار
گيرد يا عقب تابوت؟
بهلول گفت: جلو يا عقب تابوت فرقي ندارد ،
بايد سعي كرد:
" توي تابوت قرار نگرفت؟."

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 13:55  توسط مرتضي دهقاني  | 

 
مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت. هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید. او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاده و آهسته و آرام به سمت پایین می رود. آن پسر بچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد. کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد...
 
فردای آن روز وقتی که کشاورز روی زمینش مشغول کار بود، کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد. دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت باز کردند. زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که بر تن داشت پایین آمد، خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود معرفی کرد. او به کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند و حاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده، هر چه بخواهد به او بدهد.
 
کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا و به خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد. در همین موقع پسر کشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد. مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسری هم سن و سال پسر خودش دارد، به پیرمرد گفت که می خواهد یک معامله با او بکند. مرد ثروتمند گفت: حال که تو پسرم را نجات دادی، من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم. پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس و دانشگاه ها بپردازم. کشاورز موافقت کرد و پسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد و به خاطر کشف یکی از بزرگ ترین و مهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود، به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد. آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلمینگ. چند سال گذشت... دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر، پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 23:7  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 23:48  توسط مرتضي دهقاني  | 

http://s5.picofile.com/file/8132638176/1927799_a0980c2fd4090ff3d6eb93d8856a0d13_org.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 23:43  توسط مرتضي دهقاني  | 

روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي
 
 
 در آن سكونت داشتند. مردي شياد از ساده لوحي آنان استفاده
 
 
 كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب اتفاق گذر
 
 
 يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و
 
 
 او رانصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گر
 
 
نه او را رسوا مي كند. اما مرد شيادنپذيرفت. بعد از اتمام
 
 
حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن
 
 
 گفت ونسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره
 
 
 بين معلم و شياد قرار بر اين شد كه فردا در ميدان روستا
 
 
 معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك باسواد
 
 
و كداميك بي سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا
 
 
 در ميدان ده گردآمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود

 


شياد به معلم گفت: بنويس مار   
 
 
 
معلم نوشت: مار

 

 


نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد.
 
 

و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟
 
 

مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما
 
 
همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا مي توانستند
 
 او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.
 
 


 




 

 



 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 22:33  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 14:1  توسط مرتضي دهقاني  | 

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت
 دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد
 به او گفت سردت نیست؟
 نگهبان گفت: چرا اما مجبورم طاقت بیارم
 پادشاه گفت: به قصرم میروم و یک لباس گرم با خودم میاورم
 پادشاه به محض اینکه به قصر رفت سرما را فراموش کرد
 فردای آن روز جنازه ی یخ زده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند
 در حالی که با خط ناخوانا نوشته بود
 من هر شب با همین لباس کم طاقت میاوردم
 اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای در آورد

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 17:54  توسط مرتضي دهقاني  | 

هميشه همين طور است
يکی می‌ماند
تا روزها و گريه را حساب کند

يکی می‌رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هايت را پشت پايش بريزی

رسم روياها همين است
که تنها بمانی با اندوه خويش
روزها و گريه‌ها را
به آسمان خالی‌ات سنجاق کنی

بايد باور کنی که بر نمی‌گردد
که بگويی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته‌ای
تا بتوانی هر صبح
با يک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 21:50  توسط مرتضي دهقاني  | 

داستان از اون جایی شروع میشه که: ظهر یکی از روزهای ماه مبارك رمضان مثل هميشه منصور حلاج برای جزامیها غذا میبرد، اون روز هم كه داشت از خرابه ای  که بیماران جزامی توش زندگی میکردند میگذشت ….جزامیها داشتند ناهار میخوردند …ناهار که چه؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و، و چیزهایی که تو اشغالها پیدا کرده بودند و چند تکه نان… یکی از اونها بلند میشه به حلاج میگه: بفرما ناهار !


مزاحم نیستم؟ نه بفرمایید.
منصور حلاج میشینه پای سفره ….یکی از جزامیها بهش میگه: تو چه جوریه که از ما نمی ترسی …دوستای تو حتی چندششون میشه از کنار ما رد شند … ولی تو الان….
حلاج میگه: خب اونها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه .
پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟ نشد امروز روزه بگیرم دیگه …

حلاج دست به غذاها میبره و چند لقمه میخوره …درست از همون غذاهایی که جزامیها بهشون دست زده بودند …چند لقمه که میخوره بلند میشه و تشکر میکنه و میره ….

موقع افطار که میشه منصور غذایی به دهنش میزاره و میگه: خدایا روزه من را قبول کن ….یکی از دوستاش میگه: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامیها ناهار میخوردی.
حلاج در جوابش میگه: اون خداست … روزه ی من برای خداست …اون میدونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم ….دل بنده هاش را میشکستم روزه ام باطل میشد یا خوردن چند چند لقمه غذا؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 21:26  توسط مرتضي دهقاني  | 

دختری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است.
دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید. کورش به او گفت اگر عاشق بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 20:36  توسط مرتضي دهقاني  | 

تبادل لینک


بانهایت تاسف ؛ اطلاع یافتم دوست و همکار عزیزمان آقای رضا زیبادوست(ذکی) در آخرین روز ماه مبارک رمضان بدرود حیات گفتند.ضایعه درگذشت این همکار دلسوز
را به خاندان محترم زیبا دوست ؛ ذکی ؛ عارف نیا و کلیه همکاران فرهنگی و نیز به شاگردان آن مرحوم تسلیت عرض نموده و از خداوند منان برای آن عزیز از دست رفته طلب مغفرت آرزومندم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 1:32  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 18:46  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللَّهُمَّ اجْعَلْ صِيَامِي فِيهِ بِالشُّكْرِ وَ الْقَبُولِ عَلَى مَا تَرْضَاهُ وَ يَرْضَاهُ الرَّسُولُ مُحْكَمَةً فُرُوعُهُ بِالْأُصُولِ بِحَقِّ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

«خداوندا! در این روز روزه مرا با جزای خیر و مقبول حضرتت قرار ده که پسند حضرتت و پسند رسولت گردد و فروغ آن را به واسطه اصول آن که ایمان و توجه به تو است محکم گردان به حق سید ما حضرت محمد و آل اطهارش و ستایش خدای را که پروردگار عالمیان است.»

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 14:20  توسط مرتضي دهقاني  | 

وقتی به آسمان می نگرم دلم می خواهد به خالق این همه زیبایی بگویم...

بارالهی ! ای مهربان ترین مهربانان ! یکتای من ! این همه نعمت ، این همه زیبایی، همه از لطف و کرم و دریای بخشندگی توست .

هر روز صبح هنگامی که خورشید چشمش را بر جهانیان می گشاید و پرتو های نورش را به ما هدیه می کند می گویم :( شکر!).

اگر این را نگویم چه بگویم ! هنگامی که نسیم مانند مادری مهربان برگ درختان را نوازش می کند ،چه بگویم جز شکر. هنگامی که با این دو پای ارزشمند راه می روم به چه راهی جز راه خدا می توانم بروم .چگونه می توانم این دستان را به جز خدا به سمت دیگری دراز کنم . از ته قلبم خدا را صدا می کنم . خدایی که این همه نعمت و زیبایی به ما هدیه کرده .در تمامی سختی ها و مشکلات فقط یک نام را بر زبان می آورم ((الله)).نامی که آرامش دهنده قلب هاست.

خدایا ،بخاطر چیز هایی که به من دادی و ندادی شکر،چرا که در هر یکش حکمتی پرمعناست .

الهی !دستم را بسوی تودراز می کنم ،به راه تو می روم و نام تورا فقط بر زبان می آورم پس از من روی برمگردان و دستم را بگیر چرا که تو بنده ای دیگر داری ،اما من خدایی جزتو ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 1:21  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ غَشّنی بالرّحْمَةِ وارْزُقْنی فیهِ التّوفیقِ والعِصْمَةِ وطَهّرْ قلْبی من غَیاهِبِ التُّهْمَةِ یا رحیماً بِعبادِهِ المؤمِنین

 

خدایا بپوشان در آن با مهر و رحمت و روزی کن مرا در آن توفیق و خودداری و پاک کن دلم را از تیرگی‌ها و گرفتگی‌های تهمت؛ ای مهربان به بندگان با ایمان خود

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 15:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

آورده اند که بهلول در خرابه اي مسکن داشت و جنب آن خرابه کفش دوزي دکان داشت که پنجره اي از کفش دوزي به خرابه بود .

بهلول چند درهمی ذخیره نموده بود و آنها را در زیر خاك پنهان کرده و گه گاه پولها را بیرون آورده و به قدر احتیاج از آنها بر می داشت .

از قضا روزي به پول احتیاج داشت رفت و جاي پولها را زیر و رو نمود ، اثري از پولها ندید . فهمید که پولها را همان کفش دوز که پنجره دکان او رو به خرابه است برده است .

بدون آنکه سرو صدایی کند نزد او رفت و کنار او نشست و بنا نمود از هر دري سخن گفتن و خوب که سر کفش دوز را گرم کرد آنگاه گفت : رفیق عزیز براي من حسابی بنما .

کفش دوز گفت بگو تا حساب کنم . بهلول اسم چند خرابه و محل را برد و اسم هر محل را که می برد مبلغی هم ذکر می نمود تا آخر و آخرین مرتبه گفت:در این خرابه هم که من منزل دارم فلان مبلغ.

بعد جمع حسابها را از کفش دوز پرسید که دو هزار دینار می شد . بهلول تاملی نمود و بعد گفت : رفیق عزیز الحال می خواهم یک مشورت هم از تو بنمایم . کفش دوز گفت بگو .

بهلول گفت : می خواهم این پولها را که در جاهاي دیگر پنهان نموده ام تمامی را در همین خرابه که منزل دارم پنهان نمایم آیا صلاح است یا خیر ؟

کفشدوز گفت : بسیار فکر خوب و عالی است و تمام پولهایی را که در جاهاي دیگر داري در این منزل پنهان نما .

بهلول گفت پس فرمایش تو را قبول می نمایم و می روم تا تمام پولها را بردارم و بیاورم و در همین خرابه پنهان نمایم و این را بگفت و فوراً از نزد کفشدوز د ور شد .

کفشدوز با خود گفت خوب است این مختصر پولی را که از زیر خاك بیرون آورده ام سرجاي خود بگذارم بعد که بهلول تمامی پولها را آورد به یکبار محل آنها را پیدا نمایم و تمام پولهاي او را بردارم .

با این فکر تمام پولهایی را که از بهلول ربوده بود سر جایش گذاشت . پس از چند ساعتی که بهلول به آن خرابه آمد و محل پولها را نگاه کرد دید که کفشدوز پولها را باز آورده و سر جاي خود گذارده است .

پولها را برداشت و شکر خداي را به جاي آورد و آن خرابه را ترك نمود و به محل دیگري رفت ولی کفشدوز هرچه انتظار بهلول را می کشید اثري از او نمی دید .

بعد از چند روز فهمید که بهلول او را فریب داده و به این ترتیب پولهاي خود را باز گرفته است .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 15:27  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ وفّر حظّی فیهِ من النّوافِلِ واكْرِمْنی فیهِ بإحْضارِ المَسائِلِ وقَرّبِ فیهِ وسیلتی الیكَ من بینِ الوسائل یا من لا یَشْغَلُهُ الحاحُ المُلِحّین .


خدایا زیاد كن بهره مرا در آن از اقدام به مستحبات و گرامى دار در آن به حاضر كردن و یا داشتن مسائل و نزدیك گردان در آن وسیله ‌ ام به سویت از میـان وسیله‌ها اى آنكه سرگرمش نكند اصرار و سماجت اصراركنندگان.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 15:10  توسط مرتضي دهقاني  | 

1

کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند.

بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد.

وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنابر صحبت های کشاورز، قانون بیش تر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را.

بالاخره کشاورز گفت: «چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم.»

وکیل با ترس و لرز گفت: «تو چه کار می کنی؟! این رشوه است!»

کشاورز با شرم و خجالت گفت: «نه بابا، این فقط یه هدیه ی محترمانه ست، نه بیش تر.»

وکیل جواب داد: «همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن.»

خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!

کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: «مرغابی ها رو فرستادم .»

وکیل گفت: «نه؟!»

کشاورز گفت : «چرا، اما به اسم صاحب خونه م فرستادم .»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 15:8  توسط مرتضي دهقاني  | 

اَللّهُمَّ ارْزُقْنی فیهِ فَضْلَ لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَصَیِّرْ اُمُوری فیهِ مِنَ الْعُسْرِ اِلَی الْیُسْرِ وَاقْبَلْ مَعاذیری وَحُطَّ عَنّیِ الذَّنْبَ وَالْوِزْرَ یا رَؤُفاً بِعِبادِهِ الصّالِحینَ

 

خدایا فضیلت شب قدر را در این ماه روزیم گردان و بگردان کارهایم را در آن از سختی به آسانی و عذرهایم را بپذیر و گناهم را بریز ای مهربان به بندگان شایسته‌ات

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 15:27  توسط مرتضي دهقاني  | 

مثل هر هفته،جوان های فامیل جمع شده بودند خانه رجایی!

یک نفر نیامده بود، وقتی سراغش را گرفت جوانی بلند گفت: چون مشروب خورده خجالت می کشد داخل شود.

هیچ کس نفهمید رجایی در گوشی چه حرفی به جوان زد، دستش را گرفت و آورد سر سفره و گفت:

 با هم غذا می خوریم

- ولی دهان من نجس است

«تو مهمان من هستی» را گفت و غذا را شروع کرد،

جوان می گفت که دیگر سراغ آن کار حرام نرفتم چون رجایی من را به لجاجت نینداخت

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 15:26  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ اجْعَل سَعْیی فیهِ مَشْکوراً و ذَنْبی فیهِ مَغْفوراً و عَملی فیهِ مَقْبولاً و عَیْبی فیهِ مَسْتوراً یا أسْمَعِ السّامعین

 

خدایا قرار ده کوششم را در این ماه مورد سپاس و تقدیر و گناهم را در آن آمرزیده و عملم را در آن مورد قبول و عیبم را در آن پوشیده، ای شنواترین شنوایان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 15:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

جهيزيه ی فاطمه حاضر شده بود. يک عکس قاب گرفته از باباي شهيدش را هم آوردم. دادم دست فاطمه. گفتم: بيا مادر! اينو بگذار روي وسايلت.

به شوخي ادامه دادم:

بالاخره پدرت هم بايد وسايلت رو ببينه که اگر چيزي کم و کسري داري برات بياره.

شب عبدالحسين را خواب ديدم. گويي از آسمان آمده بود؛ با ظاهري آراسته و چهره ی روشن و نوراني. يک پارچ خالي تو دستش بود. داد بهم. با خنده گفت:

اين رو هم بگذار روي جهيزيه ی  فاطمه

فردا رفتيم سراغ جهيزيه. ديديم همه چيز خريده‌ايم، غيراز پارچ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 15:47  توسط مرتضي دهقاني  |