كلاس اول ابتدايي
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 14:6  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 14:5  توسط مرتضي دهقاني  | 

آمدم آب به خیمه برسانم که نشد

چقدر غصه و غم خوردم از این غم که نشد!

تیرِنامرد اگر یاور مشکم می شد ...

می شد این آب شود چشمه ی زمزم که نشد

حیف شد چیز زیادی به حرم راه نبود

سعی کردم بدنم را بکشانم که نشد

تا دو دستم به بدن بود علم بر پا بود

خواستم حفظ شود بیرق و پرچم که نشد

سعی کردم که نیفتم ز روی اسب ولی

ضربه آنقدر شتابان زد و محکم که نشد

گفتم این لحظه ی آخر که در آغوش تو ام

لا اقل روی تو را سیر ببینم که نشد

بگو از من به رقیه که حلالم بکند

آمدم آب به خیمه برسانم که نشد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 21:12  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آبان 1393ساعت 15:40  توسط مرتضي دهقاني  | 

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود ....

اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 21:35  توسط مرتضي دهقاني  | 

کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی!
یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود .
ناگاه! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت :...

چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد ؛ سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده ، دور شد .
لحظاتی بعد ، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که : غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی ؛ دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت ؛ اما خوشخال بود از زندگی خوشنود !
به خانه که رسید از رضایت لبریز بود..

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 21:32  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 0:12  توسط مرتضي دهقاني  | 

لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌ دور بود. سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.


پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عادلانه نیست. کاش‌ پشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک بود و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد؛ چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی.. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای.. و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت.. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور. سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: “رفتن”، حتی‌ اگر اندکی.. و پاره‌ای‌ از خدا را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 23:9  توسط مرتضي دهقاني  | 

بم زلزله شد،


،

ما زودتر از همه رفتیم،



ارومیه خشک شد ،

،

ما زودتر از همه فریاد کشیدیم،



تهران به خون نشست،



ما زودتر از همه خون دادیم،



سیستان بمب گذاری شد،



ما زودتر از همه تسلیت گفتیم،

،

کردستان اعدام شد ،



ما زودتر از همه بیداد کردیم،



شیراز را آب گرفت ،



ما بیش از همه گریستیم،



خرمشهر آزاد شد،

ما بیش از همه جوان دادیم،

،

اما اصفهان خشک شد ،



شما خندیدید،

که اصفهان رودش هم خشکید از خساست است،

،

اسید صورتمان را خشک تر کرد ،



و شما سکوت کردید ،

،

حال به من بگویید ،



کدام خسیس تریم؟

ما یا شما ؟



که حتی از زبانتان خساست میبارد ؟

که حتی قلمتان جوهری نثار نمیکند؟

، ،

خاطرات یک کودک چهل ساله

پژمان صدری، مهر بی مهر93

+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:34  توسط مرتضي دهقاني  | 

 بیمه کردن دانش آموزان به جای رفع مشکلات سیستم گرمایشی مدارس

فانی، وزیر آموزش و پرورش در پاسخ به این پرسش که «گفته می‌شود حدود 120 هزار کلاس نا ایمن از لحاظ گرمایشی در کشور وجود دارد ضمن اینکه این مدارس بیمه آتش‌سوزی هم ندارند، آیا این موضوع صحیح است؟»، اظهار داشت: نخست اینکه تمام دانش‌آموزان همه ساله بیمه می‌شوند و امسال در قراردادی که با شرکت‌های بیمه داشتیم یک پیش‌بینی بحث آتش‌سوزی را داشتیم. 

حالا به این وزیر چه باید گفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 23:2  توسط مرتضي دهقاني  | 

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!

اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …

و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند …

مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .

او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد…


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 18:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 15:58  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 19:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 22:3  توسط مرتضي دهقاني  | 

روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد.

 

 

کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد.» مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه . 

 

 فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 21:51  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 22:24  توسط مرتضي دهقاني  | 

متنی که از روی پیش می گذرانید دیداری است از دو بچه محل!دیداری عاشقانه! در

خیابان! بله این بار هم عاشقانه ولی کاملا پست مدرن! رضا پسری است که وقتی

سیزده ساله بود از خانه خارج می شود و بر نمی گردد.چند سال پس از رفتن

بی بازگشت رضا دختری در آن محل متولد می شود.دخترک وقتی چند بهار را پشت

سر گذراند می فهمد که پسری به نام رضا در همسایگی آنها زندگی می کرده که از

خانه رفته و هرگز باز نگشته. او بزرگتر می شود و دلیل رفتن رضا را می فهمد:رضا در

پی عشقی که او را تا حد جنون می سوزاند از خانه بیرون می رود دیگر باز

نمی گردد. دختر به عاشق شدن رضا هیچ شکی نداشت ولی نمی توانست

بفهمد یک پسر سیزده ساله چگونه عاشق شده؟چطور حاضر شده به خاطر

معشوقش مادرش را تنها بگذارد؟دختر بزرگ و بزرگ تر می شود و هیجده سال

پس از رفتن بی بازگشت رضا در حالیکه منتظر سرویس بود متوجه شلوغی خیابان

می شود و می فهمد که رضا پس از غیبتی طولانی به دیدار مادرش آمده.او رضا

را می بیند ودر نگاه اول نه یک دل بلکه هزار دل عاشق رضا می شود.

حالا ادامه این داستان عاشقی را از زبان خود

دختر که حالا برای خودش خانمی شده را بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 22:29  توسط مرتضي دهقاني  | 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت: كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.
من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند !

آيا ما هم ميتوانيم چنين خود ارزيابي از كار خود داشته باشيم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393ساعت 23:15  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 23:34  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﻧﯿﺪ ﺩﺭ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺗﻮ ﻣﺘﻦ ﺯﯾﺮ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ m ﻫﺎ n ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯿﺪ ﺩﻗﺖ ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺷﻤﺎ
ﻋﺎﻟﯿﺴﺖ
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
mmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
.
.
.
.

.

.

.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 21:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

ghadir khom postal www.patugh.ir 12 کارت پستال جدید عید غدیر خم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 23:57  توسط مرتضي دهقاني  | 

 

او که به فقیرترین رییس جمهور جهان شهرت دارد حالا در صف انتظار یک بیمارستان دولتی در پایتخت اروگوئه دیده میشود. در حالی که میتواند از بهترین بیمارستانها و امکانات کشورش استفاده کند. او حتی هر ماه قسمتی از حقوق ریاست جمهوری خود را به موسسات خیریه میبخشد.
البته دین هم ندارد!! نماز هم بلد نیست بخواند!!
پس چه شده که صاحب چنین روح بزرگ و متعالی شده است؟  

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 20:3  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 19:46  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 20:54  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 22:1  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 22:0  توسط مرتضي دهقاني  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 19:49  توسط مرتضي دهقاني  | 

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود ,,
 
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 22:48  توسط مرتضي دهقاني  | 

خلاصه اخبار صدا و سیما:

آمریکا: فساد اخلاقی - طوفان - سیل - برف و باران!!!

انگلیس و فرانسه: آشوب!!!

بقیه کشورهای اروپایی: بحران اقتصادی شدید و فقر و . . . !!!

پاکستان: بمب گذاری و آدم ربایی!!!

تونس - بحرین- لیبی - مصر و بقیه : بیداری اسلامی!!!

ایران: باز هم یک افتخار دیگر در عرصه های علمی و اقتصادی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 20:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ، ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﯿﻦ ، ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻣﻌﺒﺮ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻨﺪ ؛ ﯾﻜﯽ ﺷﻮﻥ ﭼﻨﺪ

ﻗﺪﻡ ﻛﻪ ﺭﻓﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ ، ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ !!!!!!!!!!!!!!!

ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ‏« ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﺗﺪﺍﺭﻛﺎﺕ ﮔﺮﻓﺘﻢ ؛ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻟﻪ ، ﺣﯿﻔﻪ ‏» ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺑﺮﻫﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ!!

چند وقت پیش ﯾﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﺎﻝ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ !

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 22:56  توسط مرتضي دهقاني  |