كلاس اول ابتدايي
دختری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است.
دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید. کورش به او گفت اگر عاشق بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 20:36  توسط مرتضي دهقاني  | 

تبادل لینک


بانهایت تاسف ؛ اطلاع یافتم دوست و همکار عزیزمان آقای رضا زیبادوست(ذکی) در آخرین روز ماه مبارک رمضان بدرود حیات گفتند.ضایعه درگذشت این همکار دلسوز
را به خاندان محترم زیبا دوست ؛ ذکی ؛ عارف نیا و کلیه همکاران فرهنگی و نیز به شاگردان آن مرحوم تسلیت عرض نموده و از خداوند منان برای آن عزیز از دست رفته طلب مغفرت آرزومندم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 1:32  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 18:46  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللَّهُمَّ اجْعَلْ صِيَامِي فِيهِ بِالشُّكْرِ وَ الْقَبُولِ عَلَى مَا تَرْضَاهُ وَ يَرْضَاهُ الرَّسُولُ مُحْكَمَةً فُرُوعُهُ بِالْأُصُولِ بِحَقِّ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.

«خداوندا! در این روز روزه مرا با جزای خیر و مقبول حضرتت قرار ده که پسند حضرتت و پسند رسولت گردد و فروغ آن را به واسطه اصول آن که ایمان و توجه به تو است محکم گردان به حق سید ما حضرت محمد و آل اطهارش و ستایش خدای را که پروردگار عالمیان است.»

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 14:20  توسط مرتضي دهقاني  | 

وقتی به آسمان می نگرم دلم می خواهد به خالق این همه زیبایی بگویم...

بارالهی ! ای مهربان ترین مهربانان ! یکتای من ! این همه نعمت ، این همه زیبایی، همه از لطف و کرم و دریای بخشندگی توست .

هر روز صبح هنگامی که خورشید چشمش را بر جهانیان می گشاید و پرتو های نورش را به ما هدیه می کند می گویم :( شکر!).

اگر این را نگویم چه بگویم ! هنگامی که نسیم مانند مادری مهربان برگ درختان را نوازش می کند ،چه بگویم جز شکر. هنگامی که با این دو پای ارزشمند راه می روم به چه راهی جز راه خدا می توانم بروم .چگونه می توانم این دستان را به جز خدا به سمت دیگری دراز کنم . از ته قلبم خدا را صدا می کنم . خدایی که این همه نعمت و زیبایی به ما هدیه کرده .در تمامی سختی ها و مشکلات فقط یک نام را بر زبان می آورم ((الله)).نامی که آرامش دهنده قلب هاست.

خدایا ،بخاطر چیز هایی که به من دادی و ندادی شکر،چرا که در هر یکش حکمتی پرمعناست .

الهی !دستم را بسوی تودراز می کنم ،به راه تو می روم و نام تورا فقط بر زبان می آورم پس از من روی برمگردان و دستم را بگیر چرا که تو بنده ای دیگر داری ،اما من خدایی جزتو ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 1:21  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ غَشّنی بالرّحْمَةِ وارْزُقْنی فیهِ التّوفیقِ والعِصْمَةِ وطَهّرْ قلْبی من غَیاهِبِ التُّهْمَةِ یا رحیماً بِعبادِهِ المؤمِنین

 

خدایا بپوشان در آن با مهر و رحمت و روزی کن مرا در آن توفیق و خودداری و پاک کن دلم را از تیرگی‌ها و گرفتگی‌های تهمت؛ ای مهربان به بندگان با ایمان خود

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 15:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

آورده اند که بهلول در خرابه اي مسکن داشت و جنب آن خرابه کفش دوزي دکان داشت که پنجره اي از کفش دوزي به خرابه بود .

بهلول چند درهمی ذخیره نموده بود و آنها را در زیر خاك پنهان کرده و گه گاه پولها را بیرون آورده و به قدر احتیاج از آنها بر می داشت .

از قضا روزي به پول احتیاج داشت رفت و جاي پولها را زیر و رو نمود ، اثري از پولها ندید . فهمید که پولها را همان کفش دوز که پنجره دکان او رو به خرابه است برده است .

بدون آنکه سرو صدایی کند نزد او رفت و کنار او نشست و بنا نمود از هر دري سخن گفتن و خوب که سر کفش دوز را گرم کرد آنگاه گفت : رفیق عزیز براي من حسابی بنما .

کفش دوز گفت بگو تا حساب کنم . بهلول اسم چند خرابه و محل را برد و اسم هر محل را که می برد مبلغی هم ذکر می نمود تا آخر و آخرین مرتبه گفت:در این خرابه هم که من منزل دارم فلان مبلغ.

بعد جمع حسابها را از کفش دوز پرسید که دو هزار دینار می شد . بهلول تاملی نمود و بعد گفت : رفیق عزیز الحال می خواهم یک مشورت هم از تو بنمایم . کفش دوز گفت بگو .

بهلول گفت : می خواهم این پولها را که در جاهاي دیگر پنهان نموده ام تمامی را در همین خرابه که منزل دارم پنهان نمایم آیا صلاح است یا خیر ؟

کفشدوز گفت : بسیار فکر خوب و عالی است و تمام پولهایی را که در جاهاي دیگر داري در این منزل پنهان نما .

بهلول گفت پس فرمایش تو را قبول می نمایم و می روم تا تمام پولها را بردارم و بیاورم و در همین خرابه پنهان نمایم و این را بگفت و فوراً از نزد کفشدوز د ور شد .

کفشدوز با خود گفت خوب است این مختصر پولی را که از زیر خاك بیرون آورده ام سرجاي خود بگذارم بعد که بهلول تمامی پولها را آورد به یکبار محل آنها را پیدا نمایم و تمام پولهاي او را بردارم .

با این فکر تمام پولهایی را که از بهلول ربوده بود سر جایش گذاشت . پس از چند ساعتی که بهلول به آن خرابه آمد و محل پولها را نگاه کرد دید که کفشدوز پولها را باز آورده و سر جاي خود گذارده است .

پولها را برداشت و شکر خداي را به جاي آورد و آن خرابه را ترك نمود و به محل دیگري رفت ولی کفشدوز هرچه انتظار بهلول را می کشید اثري از او نمی دید .

بعد از چند روز فهمید که بهلول او را فریب داده و به این ترتیب پولهاي خود را باز گرفته است .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 15:27  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ وفّر حظّی فیهِ من النّوافِلِ واكْرِمْنی فیهِ بإحْضارِ المَسائِلِ وقَرّبِ فیهِ وسیلتی الیكَ من بینِ الوسائل یا من لا یَشْغَلُهُ الحاحُ المُلِحّین .


خدایا زیاد كن بهره مرا در آن از اقدام به مستحبات و گرامى دار در آن به حاضر كردن و یا داشتن مسائل و نزدیك گردان در آن وسیله ‌ ام به سویت از میـان وسیله‌ها اى آنكه سرگرمش نكند اصرار و سماجت اصراركنندگان.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 15:10  توسط مرتضي دهقاني  | 

1

کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند.

بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد.

وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنابر صحبت های کشاورز، قانون بیش تر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را.

بالاخره کشاورز گفت: «چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم.»

وکیل با ترس و لرز گفت: «تو چه کار می کنی؟! این رشوه است!»

کشاورز با شرم و خجالت گفت: «نه بابا، این فقط یه هدیه ی محترمانه ست، نه بیش تر.»

وکیل جواب داد: «همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن.»

خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!

کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: «مرغابی ها رو فرستادم .»

وکیل گفت: «نه؟!»

کشاورز گفت : «چرا، اما به اسم صاحب خونه م فرستادم .»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 15:8  توسط مرتضي دهقاني  | 

اَللّهُمَّ ارْزُقْنی فیهِ فَضْلَ لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَصَیِّرْ اُمُوری فیهِ مِنَ الْعُسْرِ اِلَی الْیُسْرِ وَاقْبَلْ مَعاذیری وَحُطَّ عَنّیِ الذَّنْبَ وَالْوِزْرَ یا رَؤُفاً بِعِبادِهِ الصّالِحینَ

 

خدایا فضیلت شب قدر را در این ماه روزیم گردان و بگردان کارهایم را در آن از سختی به آسانی و عذرهایم را بپذیر و گناهم را بریز ای مهربان به بندگان شایسته‌ات

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 15:27  توسط مرتضي دهقاني  | 

مثل هر هفته،جوان های فامیل جمع شده بودند خانه رجایی!

یک نفر نیامده بود، وقتی سراغش را گرفت جوانی بلند گفت: چون مشروب خورده خجالت می کشد داخل شود.

هیچ کس نفهمید رجایی در گوشی چه حرفی به جوان زد، دستش را گرفت و آورد سر سفره و گفت:

 با هم غذا می خوریم

- ولی دهان من نجس است

«تو مهمان من هستی» را گفت و غذا را شروع کرد،

جوان می گفت که دیگر سراغ آن کار حرام نرفتم چون رجایی من را به لجاجت نینداخت

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 15:26  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ اجْعَل سَعْیی فیهِ مَشْکوراً و ذَنْبی فیهِ مَغْفوراً و عَملی فیهِ مَقْبولاً و عَیْبی فیهِ مَسْتوراً یا أسْمَعِ السّامعین

 

خدایا قرار ده کوششم را در این ماه مورد سپاس و تقدیر و گناهم را در آن آمرزیده و عملم را در آن مورد قبول و عیبم را در آن پوشیده، ای شنواترین شنوایان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 15:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

جهيزيه ی فاطمه حاضر شده بود. يک عکس قاب گرفته از باباي شهيدش را هم آوردم. دادم دست فاطمه. گفتم: بيا مادر! اينو بگذار روي وسايلت.

به شوخي ادامه دادم:

بالاخره پدرت هم بايد وسايلت رو ببينه که اگر چيزي کم و کسري داري برات بياره.

شب عبدالحسين را خواب ديدم. گويي از آسمان آمده بود؛ با ظاهري آراسته و چهره ی روشن و نوراني. يک پارچ خالي تو دستش بود. داد بهم. با خنده گفت:

اين رو هم بگذار روي جهيزيه ی  فاطمه

فردا رفتيم سراغ جهيزيه. ديديم همه چيز خريده‌ايم، غيراز پارچ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 15:47  توسط مرتضي دهقاني  | 

للهمّ اجْعَلْنی فیهِ محبّاً لأوْلیائِکَ و مُعادیاً لأعْدائِکَ مُسْتَنّاً بِسُنّهِ خاتَمِ انْبیائِکَ یا عاصِمَ قُلوبِ النّبیّین

 

خدایا قرارم بده در این روز دوست دوستانت و دشمن دشمنانت و پیرو راه و روش خاتم پیغمبرانت ای نگهدارنده دل‌های پیامبران

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 14:31  توسط مرتضي دهقاني  | 

برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی ،

نترس گردوی کوچک !

آنچه سیاه میشود روی نو نیست ،

دستان آن هاست.

***

...آرامم همچون کشتزار ی پس از تاراج ملخ ها...

دیگر نه امیدی به مترسک است نه بیمی از داس .

***

خدا پرسید میخوری یا میبری ،

و من گرسنه پاسخ دادم میخورم،

چه میدانستم لذت ها را میبرند حسرت ها را میخورند.

***

هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 14:29  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ إنّی أسْألُکَ فیه ما یُرْضیکَ و أعوذُ بِکَ ممّا یؤذیک و أسألُکَ التّوفیقَ فیهِ لأنْ  

                      أطیعَکَ ولا أعْصیکَ یا جَوادَ السّائلین

 

خدایا از تو می‌خواهم در این ماه آنچه تو را خوشنود سازد و پناه می‌برم به تو از آنچه تو را بیازارد

      و از تو خواهم در آن توفیق برای اینکه فرمانت برم و نافرمانی تو ننمایم ای بخشنده سائلان

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 9:9  توسط مرتضي دهقاني  | 

پرمعنا ترین متن های تصویری
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 9:3  توسط مرتضي دهقاني  | 

جملات تصویری انرژی بخش و ماندگار
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 9:0  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ اغسِلْنی فیهِ من الذُّنوبِ و طَهِّرْنی فیهِ من العُیوبِ وامْتَحِنْ قَلْبی فیهِ بِتَقْوَی القُلوبِ یا 

      مُقیلَ عَثَراتِ المُذْنِبین

 

خدایا بشوی مرا در این ماه از گناه و پاکم نما در آن از عیب‌ها و آزمایش کن دلم را در

                  آن به پرهیزکاری دل‌ها، ای چشم پوش لغزش‌های گناهکاران

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 13:53  توسط مرتضي دهقاني  | 

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم
حسین پناهی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 13:49  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللَّهُمَّ افْتَحْ لِی فِیهِ أَبْوَابَ فَضْلِکَ وَ أَنْزِلْ عَلَیَّ فِیهِ بَرَکَاتِکَ وَ وَفِّقْنِی فِیهِ لِمُوجِبَاتِ مَرْضَاتِکَ

وَ أَسْکِنِّی فِیهِ بُحْبُوحَاتِ جَنَّاتِکَ یَا مُجِیبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّینَ

 

خدایا در این ماه درهای فضلت را به روی من بگشا، و برکاتت را بر من نازل فرما، و به موجبات

‏ خشنودی‌ات موفقم بدار و در میان بهشت‌هایت جایم ده، ای برآورنده خواهش درماندگان‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 13:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

وارث قلب شکستم

 

 

 
ﺑِﺴْﻢِ ﺍﻟﻠَّﻪِ ﺍﻟﺮَّﺣْﻤَﻦِ ﺍﻟﺮَّﺣِﯿﻢ
ِ
ﺇِﻧَّﺎ ﺃَﻧﺰَﻟْﻨَﺎﻩُ ﻓِﯽ ﻟَﯿْﻠَﺔِ ﺍﻟْﻘَﺪْﺭِ ﴿۱﴾ ﻭَﻣَﺎ ﺃَﺩْﺭَﺍﻙَ ﻣَﺎ ﻟَﯿْﻠَﺔُ

ﺍﻟْﻘَﺪْﺭِ ﴿۲﴾ ﻟَﯿْﻠَﺔُ ﺍﻟْﻘَﺪْﺭِ ﺧَﯿْﺮٌ ﻣِّﻦْ ﺃَﻟْﻒِ ﺷَﻬْﺮٍ ﴿۳﴾

ﺗَﻨَﺰَّﻝُ ﺍﻟْﻤَﻠَﺎﺋِﻜَﺔُ ﻭَﺍﻟﺮُّﻭﺡُ ﻓِﯿﻬَﺎ ﺑِﺈِﺫْﻥِ ﺭَﺑِّﻬِﻢ ﻣِّﻦ ﻛُﻞِّ ﺃَﻣْﺮٍ

﴿۴﴾ ﺳَﻠَﺎﻡٌ ﻫِﯽَ ﺣَﺘَّﻰ ﻣَﻄْﻠَﻊِ ﺍﻟْﻔَﺠْﺮِ ﴿۵﴾

 

امشب تمام آینه ها را صدا کنید. / گاه اجابت است رو به سوی خداکنید

ای دوستان آبرو دار در نزد حق / در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید . . . 
دعا کنید دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 13:35  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ اجْعَلْ لی فیهِ الی مَرْضاتِکَ دلیلاً و لا تَجْعَل للشّیْطان فیهِ علیّ سَبیلاً واجْعَلِ الجَنّةِ لی    

 

 منْزِلاً ومَقیلاً یا قاضی حَوائِجَ الطّالِبین

 

خدایا قرار بده برایم در آن به سوی خوشنودی‌هایت راهنمایی و قرار مده شیطان را در آن

بر من راهی و قرار بده بهشت را برایم منزل و آسایشگاه ای برآورنده حاجت‌های جویندگان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 14:1  توسط مرتضي دهقاني  | 

ماجرای توجه امیرالمؤمنین به شعر علی ای همای رحمت


آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها می فرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم. آن شب در عالم خواب، دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین(ع) با جمعی حضور دارند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 13:58  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ افْتَحْ لی فیهِ أبوابَ الجِنانِ واغْلِقْ عَنّی فیهِ أبوابَ النّیرانِ وَ وَفّقْنی فیهِ لِتِلاوَةِ القرآنِ یا مُنَزّلِ السّکینةِ فی قُلوبِ المؤمِنین

 

خدایا در این روز درهای بهشت را برویم بگشا و درهای آتش دوزخ را برویم ببند و در آن برای تلاوت قرآن توفیقم ده ای نازل کننده آرامش در دل‌های مؤمنان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 14:56  توسط مرتضي دهقاني  | 

عشق فقط یه کلام  ::: علی علیه اسلام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 14:49  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ وفّرْ فیهِ حَظّی من بَرَکاتِهِ و سَهّلْ سَبیلی الی خَیْراتِهِ و لا تَحْرِمْنی قَبولَ حَسَناتِهِ یا هادیاً الی

الحَقّ المُبین

 

خدایا سرشار کن در این ماه بهره‌ام را از برکات آن و هموار ساز راهم را به سوی خیرات آن و

محرومم مساز از پذیرفتن حسناتش، ای راهنما به سوی حقیقت آشکار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 13:44  توسط مرتضي دهقاني  | 

همیشه این دو تا جمله را به خاطر بسپار :
آرامش با یاد خدا ... دعای پدر و مادر ...

همیشه دو تا چیز را به یاد بیاور :
دوستان گذشته را ... خاطرات خوبت را ...

همیشه به این دو نفر گوش کن :
فرد با تجربه ... معلم خوب ...

همیشه به دو تا چیز دل ببند :
صداقت ... صمیمیت ...

همیشه دست این دو نفر را بگیر :
یتیم ... فقیر ...

همیشه دو چیز را از خودت دور نکن :
لبخندت را ... و مهربانی را ... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 13:38  توسط مرتضي دهقاني  | 

اللهمّ نَبّهْنی فیهِ لِبَرَکاتِ أسْحارِهِ و نوّرْ فیهِ قلبی بِضِیاءِ أنْوارِهِ و خُذْ بِکُلّ أعْضائی الی اتّباعِ آثارِهِ

بِنورِکَ یا مُنَوّرَ قُلوبِ العارفین

 

خدایا آگاهم نما در این ماه از برکات سحرهایش، و روشن کن در آن دلم را به پرتو انوارش، و

بگمار تمام اعضاء و جوارحم را به پیروی کردن آثارش، به نور خودت ای روشنی بخش دل‌های

عارفان.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 15:25  توسط مرتضي دهقاني  | 

پدرمصری:پسرم مادرگذشته سرزمینی وسیع داشتیم,
پدریونانی:پسرم کشورمادرگذشته دانشمندان زیادی داشته,
پدرایتالیایی:پسرم کشورمادارای امپراطوری قدرتمندی بوده,
پدرعربی:پسرم ماپیامبری داشتیم که فردبسیارخوبی بوده,
,
,
,
,
,
,
,
,
,پدرایرانی:پسرم درگذشته ماکشوری داشتیم که مصربخشی ازآن بود,دانشمندان یونانی برای تحصیل به ایران میامدند,رومی هادرجنگ هاازماشکست میخوردند,وهزارسال قبل ازاعراب ماخداراپرستش میکردیم,
به این میگن تاریخ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 15:23  توسط مرتضي دهقاني  |