كلاس اول ابتدايي
ایسته میره م یار آغلاسین،چال تاری قوی تار آغلاسین
گول اویناسین خارآغلاسین،بوغازگولسون دارآغلاسین!
قوی یئره غم پیاله سین ،سیل گوزونون شلا له سین
آل گونشین حواله سین، شاخ قارا قوی قار آغلاسین
یارنه دن آغلاسین گرک؟،بویون بوکولسون آی فلک
دویونجا قویمادین گولک،سیخ ناری قوی نار آغلاسین
خزان یئلی اسن زامان،شخته آمان کسن زامان
یار یاریلان کوسن زامان،کیمسه کیمیم وار آغلاسین
توزدی دوماندی فیرتانا،اود یاغیلیب گولوستانا
دؤندر اوزون شبستانا ،ساغره یالوار آغلاسین
صبحه تیکیلدی گؤزلریم،داغلاری آشدی سؤزلریم
گیزلین آلوودی کؤزلریم، نی اؤلدی نیزار آغلاسین
ساقی گتیر قدح لرین،سرخوش اولاق درین درین
سئوگی توتا کینین یئرین،کین اؤزی زارزار آغلاسین
دریالارا اوزان آراز،جوم درینه قالما دیاز
مرکّب اول سؤزلری یا ز،داغ دا بولاق لار آغلاسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 19:45  توسط مرتضي دهقاني  | 

همگی در کمال تعجب ((این دیگه چیه))

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 23:15  توسط مرتضي دهقاني  | 

محسن خشخاشی، معلم بروجردی که روز شنبه اول آذر 93در کلاس درس هدف اصابت ضربۀ چاقوی دانش آموزی ۱۵ ساله قرار گرفته بود دیروز بر دست مردم دیارش به سوی آرامگاه ابدی خود رفت. او 43 ساله، دارای دو فرزند پسر و دختر ۱۰ و ۳ ساله بود. 

معلم بروجردی زیر خاک خفت + تصاویر

روی تخته نوشت: «قضیه بسیار ساده است». خودش هم باورش شده بود که قضیه ساده است اما گمان نمی‌کرد روزی دانش‌آموزی به جای آنکه قلم و خودکار از جیب خود درآورد، قضیه را ساده نگیرد و سخت‌ترین راه را برای حل ساده‌ترین مشکل زندگی‌اش انتخاب کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 23:53  توسط مرتضي دهقاني  | 

وقتی حکم شده بود که سقراط حکیم کشته شود زن و شاگردانش دنبال او گریان و روان بودند.

سقراط خیلی آرام و خونسرد به زنش گفت: 
چرا گریه می کنی؟ 

زن گفت:
از آن میگریم که مقتول واقع شوی .

سقراط گفت:
مگر دوست داشتی که قاتل واقع شوم ؟!

زن گفت :
از آن گریه دارم که بی گناهت می کشند.

گفت:
مگر دوست داشتی که گناهکار باشم و کشته شوم؟! 

.......


شاگردانش گفتند؟
نعش تو را چه کنیم؟! 
گفت:
به صحرا بیاندیزید.

گفتند:
از درندگان در امان نخواهد ماند .


گفت:
چماق مرا برای دفع آنان در نزدیکی من بگذارید .!!

گفتند:
در آن وقت که تو حس و حرکتی نداری، تا آنان را دفع کنی.؟!!!

گفت :
پس چون حس و حرکتی ندارم از آزار و اذیت آنان آسیبی نخواهد بود. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر 1393ساعت 22:43  توسط مرتضي دهقاني  | 

cze


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 21:8  توسط مرتضي دهقاني  | 

قاضی زیرک
دو پیرمرد که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند.

اولی گفت: به مقدار ١٠ قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می‌اندازد و اینک می‌گوید گمان می‌کنم طلب تو را داده‌ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.

دومی گفت: من اقرار می‌کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده‌ام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.

قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.

پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می‌کنم. سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است.

قاضی به طلبکار گفت: اکنون چه می‌گویی؟

او در جواب گفت: من می‌دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی‌کند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.

قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی‌درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره‌اش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است.

به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد، حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک‌تر بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 20:23  توسط مرتضي دهقاني  | 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. ...

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند. این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود ، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود

 

با تشکر از دوست بزرگوار که داستانها را ارسال نموده اند

 

و 4 داستان زيبا را در ادامه مطلب مطالعه فرماييد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 23:1  توسط مرتضي دهقاني  | 

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند

و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت :

این همه میمون در قفس را ببینید!

من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید

روستایی‌ها که  وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون …

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 22:1  توسط مرتضي دهقاني  | 

درس خوب معلم از چشمان شاگردانش مشاهده می شود ؛ اما درس 

 

موفقيت آميز معلم از اعمال و رفتار دانش آموزانش پدیدار می گردد .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 22:50  توسط مرتضي دهقاني  | 

قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان قرعه کشی شود.

معلم گفت : هر کس نامش را روی کاغذ بنویسد تا قرعه کشی کنند.

وقتی نام سعید درآمد، خود آقا معلم هم خوشحال شد.
چرا که سعید به تازگی یتیم شده و وضع مالی اش اصلا خوب نبود.

وقتی معلم به کاغذ اسامی بچه ها نگاه کرد؛
روی همه ی آنها نوشته شده بود: سعید ...

"مهربانیهای صادقانه ی کودکی هایمان را از یاد نبریم..."
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ
ﻣﺴﺘﺤﻖ "ﺳﺘﺎﯾﺶ" ﺍﺳﺖ .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 22:45  توسط مرتضي دهقاني  | 


واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن.

داوطلب زیاد بود ... قرعه انداختند. افتاد بنام یه جوان. همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد! گفت: " چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه! "

بچه ها از پیرمرد بدشون اومد. دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوان .

جوان بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار. بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون.

همه رفتن الا پیرمرد. گفتند: " بیا! " گفت " نه! شما برید! من باید وایستم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش!

مادرش منتظره!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 22:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 22:39  توسط مرتضي دهقاني  | 

 
کاش می شد قلبها آباد بود

کینه و غمها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت

نم نم بارون هم آغوشی نداشت

کاش می شد کاشهای زندگی

گم شوند پشت نقاب زندگی

کاش می شد کاشها مهمان شوند

در میان غصه ها پنهان شوند

کاش می شد آسمان غمگین نبود

ردپای قهر و کین رنگین نبود


کاش میشد اشک را تهدید کرد

فرصت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد از میان لحظه ها

لحظه ی دیدار را تجدید کرد

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه نگو، از این سفر با من نگو

من به پایان می رسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو


کاش میشد لحظه ها را پس گرفت

کاش میشد از تو بود و با تو بود

کاش می شد در تو گم شد از همه

کاش میشد تا همیشه با تو بود


کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سرگردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند


کاش می شد از پس احساسها خنده ها از اشک سبقت می گرفت

کاش می شد از الفبای وجود عین و شین و قاف نشات می گرفت

کاش می شد…


کاش میـــشد

روبروی پنجره ای نیمه باز

که نسیـــــمی خنـــــک هدیـــــــه میدهد

گذشته رادفن کرد

لحظــــاتی راشــــاد شــــد

آرام نشـــســـت

ومرگــــ رادرفنجــــانی زیبـــا

ســــرکشـــید....



کاش....کاش....کاش...!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 19:28  توسط مرتضي دهقاني  | 

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله ی غمگین باران را شنید

بعد ، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد

کاش می شد چا در شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 7:54  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 18:37  توسط مرتضي دهقاني  | 

بخشندگی و مهربانی خدا

روزی حضرت موسی (ع)روبه درگاه ملکوتی خداوند کرد واز درگاهش درخواست نمود بارالها می خواهمبدترین بندهات را ببینم

ندا آمد که صبح زود به در ورودی شهر برو اولین کسی که از شهر خارج شد او بدترین بنده ی من است .

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت ، پدری با فرزندش اولین کسانی بودندکه از در شهر خارج شدند.

حضرت موسی گفت:این بیچاره خبر ندارد که بدترین خلق خداست ، پس از بازگشت رو به درگاه خدا کرد وپس از سپاس ازخدا به خاطر اجابت خواسته اش عرضه داشت:بار الها حال می خواهم بهترین بنده ات راببینم.

ندا آمد:آخر شب به در ورودی شهر برو وآخرین نفری که وارد شهر شد بهترین بنده ی من است.

هنگام شب موسی (ع) به در ورودی شهر رفت ودید آخرین نفر همان پدر با فرزند ش است ! رو به درگاه خدا کرد وگفت:خداونداچگونه ممکن است بدترین وبهترین بنده ات یک نفر باشد.

ندا آمد ای موسی این بنده که هنگام صبح از در ورودی شهر خارج شد بدترین بنده من بود ، اما هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم اطراف شهر افتاد از پدرش پرسیدبابا ! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر پاسخ داد:آسمانها

فرزند پرسید: بزرگتر از آسمانها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد ،اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم گناهان پدرت از آسمانها نیز بزرگتر است.

فرزند پرسید:بزرگتر از گناهان تو چیست ؟

پدرکه دیگر طاقتش تمام شده بودبه ناگاه بغضش ترکید وگفت : عزیزم مهربانی وبخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست بزرگتر است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 21:39  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 20:9  توسط مرتضي دهقاني  | 

داستان کوتاه پادشاه 
پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت
مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت
بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود موفق نمی شد
لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند
هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت :
مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند ، اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم
وزیر گفت : من دستور شما را اجرا خواهم کرد فقط از شما می خواهم تعدادی سرباز به من بدهید
شاه گفت : نبینم که از راه اعمال خشونت بر مردم وارد شوی
سرباز برای چه می خواهی؟
وزیر گفت : من هرگز هدف سرکوب کردن ندارم
شاه با شنیدن این حرف تعدادی سرباز به وزیرش داد
شب هنگام وزیر به هر کدام از سربازان لباس مبدل دزدان را پوشاند و به هر کدام دستور داد که به تمام خانه ها بروند
و از هر خانه چیزی بدزدند به طوری که آن چیز نه زیاد بی ارزش باشد و نه زیاد با ارزش تا به مردم ضرر چندانی وارد نشود
و هم چنین کاغذی به آنها داد و گفت در هر مکانی که دزدی می کنید این کاغذ را قرار دهید
روی کاغذ چنین نوشته شده بود : هدف ما تصاحب قصر امپراطوری و حکومت بر مردم است
سربازان نیز مطابق دستور وزیر عمل کردند
مردم نیز با خواندن آن کاغذ دور هم جمع شدند
نفر اول گفت : درست است که در زمان حکومت پادشاه وقت با وخامت اقتصادی روبه رو شدیم
اما هرگز پادشاه به دزدی اموال ما اقدام نمی کند
این دزدان اکنون که قدرتی ندارند توانسته اند اموال ما را بدزدند ، وای به روزی که به حاکمیت دست یابند
نفر دوم نیز گفت : درست است ، قدر این شاه را باید دانست و از او حمایت نمود تا از شر این دزدان مصون بمانیم
و همه حرف های یکدیگر را تایید کردند و بنابراین تصمیم گرفتند از شاه حمایت کنند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 23:5  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 21:11  توسط مرتضي دهقاني  | 

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون مینویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه
یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشک و کسی بازم اونو نمیخونه
یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم درو که می بست میدونستم که میمیرم
اون عزیزم بود نمیتونستم جلوی راهشو بگیرم
میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
سکوت اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

مرتضی پاشایی سرانجام پس از ماه‌ها تحمل درد بیماری بامداد امروز بیست و سوم آبان ۹۳ بر اثر ایست قلبی در بیمارستان بهمن به دیار باقی شتافت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 19:1  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 19:28  توسط مرتضي دهقاني  | 


یك روز چنگیز ودرباریانش برای شكار به جنگل رفتند-هوا خیلی گرم بود وتشنگی داشت چنگیز ویارانش را ازپا درمی آورد-بعد ازساعتها جستجو جویبار كوچكی دیدند چنگیز شاهین شكاریش را به زمین گذاشت وجام طلایی را در جویبار زد و خواست آب بنوشد اما شاهین به جام زد و آب بر روی زمین ریخت-برای بار دوم هم همین اتفاق افتاد چنگیز خیلی عصبانی شد و فكر كرد -اگر جلوی شاهین رانگیرم ، درباریان خواهندگفت:چنگیزجهانگشا نمیتواند از پس یك شاهین برآید -پس اینبار باشمشیر به شاهین ضربه ای زد-پس از مرگ شاهین -چنگیز مسیر آبرا دنبال كردودید كه ماری بسیار سمی در آب مرده و آب مسموم است اواز كشتن شاهین بسیار متاثرگشت مجسمه ای طلایی از شاهین ساخت-بر یكی از بالهایش نوشتند:یك دوست همیشه دوست شماست -حتی اگر كارهایش شما را برنجاند-روی بال دیگرش نوشتند: هرعملی كه از روی خشم باشد محكوم به شكست است...
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮐﻤﮏ ﮐﻦ ... ﺩﯾﺮﺗﺮ ﺑﺮﻧﺠﯿﻢ, ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺒﺨﺸﯿﻢ ﮐﻤﺘﺮ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻫﯿﻢ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 13:43  توسط مرتضي دهقاني  | 

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.

پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت : شنیده ام قد او کوتاه است!

پیرزن گفت : اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!

جوان گفت : شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!

پیرزن گفت : این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!

جوان گفت : خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!

پیرزن گفت : درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.

جوان گفت : شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!

پیرزن گفت : شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد!

جوان گفت : این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد!

پیرزن گفت : ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد !!!

نتیجه : در زمان ازدواج چشماتون رو { خیلی } باز کنید !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 14:43  توسط مرتضي دهقاني  | 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .

هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود

به خوبی در خاطرم مانده .

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد

می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی

زندگی می کند که همه چیز را می داند .

اسم این موجود " اطلاعات لطفا "

بود و به همه سوال ها پاسخ می داد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 22:47  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 14:42  توسط مرتضي دهقاني  | 

از آدمها بت نسازيد....!

 

اين خيانت است......!

هم به خودتان......هم به خودشان......!

خدايي ميشوند كه خدايي كردن نميداند....!

وشما در آخر ميشويد سر تا پا كافر خداي خود ساخته

(خسرو شكيبايي)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 23:48  توسط مرتضي دهقاني  | 

هر گاه تهيدست شديد با صدقه دادن، با خدا تجارت كنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 23:44  توسط مرتضي دهقاني  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 14:21  توسط مرتضي دهقاني  | 

رضاخان 11 و به روایتی 12 فرزند داشت که نخستین پسرش، محمد رضا بعد از او به سلطنت رسید. محمدرضا پس از فرار از ایران و سقوط رژیمش، به سرعت تنها شد و سران رژیم های مصر و اردن و مغرب و مقامات امریکا دست از حمایتش برداشتند. او در سال 1359 به دنبال گذراندن دوره سخت بیماری سرطان، ده ها میلیارد سرمایه هایی را که از ایران برده بود، برای خانواده اش باقی گذاشت.
 
 
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 15:59  توسط مرتضي دهقاني  | 

 

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد . . .
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر . . .
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود . . ....
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم . . .

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه . . .
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز!!
زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 22:44  توسط مرتضي دهقاني  |